گره

توضیحش راحت نبود. اینکه هم میخواستم، هم نمیخواستم. دلم میخواست امروز برای مجلس ختم پدر دکتر، به جای خدیجه سر چهارراه ولیعصر، با الف در خونه خودمون قرار بذارم. ولی دلم نمیخواست خودم بگم که دلم نمیخواد با خدیجه برم. دلم میخواست خودش بفهمه. البته لازم نبود چشمش X-Ray باشه یا چهار پنجم عمرشو صرف زن کرده باشه که بدونه یه پکیده از تنهایی مثل من که تا الانش به احدی رو ننداخته، بعد اینم نمیتونه بندازه. میخواد و نمیتونه. میفهمی؟ میخواد!

*******

توضیحش راحت بود. توی جلسه افتتاحیه پروژه ارزیابی فلان خراب شده ی بهمان، عین دو تا جوونور اصلاح نژاد شده نشسته بودیم. از این سورمه ایهای ادکلن زده ی غلط انداز شنگول که خدا رو بنده نیستن. همه ی سیزده چهارده تا ریشوی خسته ی آنتی جذابیت بی حوصله که دهن هاشون هنوز بوی خواب میداد یه طرف. من و مدیرم اون طرف. ولی اساسا غلطی نمیتونستیم بکنیم. چون اساسا به حقوق مالکیت معتقدیم. یعنی من معتقدم. و مدیرم هم باشه یا نباشه فرقی نمیکنه. خنده ام که میگرفت برمیگشتم صندلی خالی کناری رو نگاه میکردم. چون به حق مالکیت معتقد بودم. و دلم نمیخواست هشتاد سال دیگه که موفق به احراز مالکیت یه جونوری شدم، بره تو جلسه افتتاحیه پروژه ارزیابی فلان خراب شده بهمان بشینه و با زیردستش ریز ریز بخنده.  یعنی هر جوری فکر میکردم راه نداشت ها.

 

سورمه اي خالدار

 

خانواده ي ريغوي من توي مبلمان نرم و گوشتي تان فرو رفته بودند. اگر ميدانستم كه جمع شما هم اينقدر تُنك و ساكت و مظلوم هستيد پدر بزرگ زهوار در رفته ام را از آسايشگاه خِركش نميكردم تا نقش يونوليت را بازي كند و احساس كني كه با خانواده ي معْظمي طرف شده اي. باز من علاوه بر مادر و پدر و پدربزرگ يك خواهر ترشيده هم داشتم كه به عنوان فضا پركن و مجلس گرم كن بدك نيست ولي دلم برايت كباب بود وقتي پدرت ابرويش را بالا انداخت و به تو اشاره كرد كه ما _خودش به تنهايي را ميگفت_ فقط همين يكي را داريم. از دقايق بعدش هم كه به جان عزيزت كلمه اي نشنيدم. اگر باور نميكني بگويم از كل هالوژنهاي سقف پذيرايي و اوپن آشپزخانه تان چندتاش سوخته است و پدرت از آبچكان ظرفشويي چند تا دستمال آويزان كرده؟

 

ادامه نوشته

كسي برايم از طاق افتاد

      

مركز خريد خيابان كار و تجارت در دسته ي استراتژيكها قرار ميگيرد. نه به خاطر دو نَبش بودنش كه اجازه ميدهد از اصلي بروم و از فرعي دربيايم. نه به خاطر اينكه به هرجاي تهران كه بخواهم جابه جا بشوم از ايستگاه حوالي خودش است كه تاكسي ميگيرم. نه به خاطر پرت و پلاترين لباس هاي شب و روز كه تويش پيدا ميكنم و سرعت متواري ميشوم. و نه به خاطر متكدي نيم تنه اي كه برِ پياده رو منتهي به پاساژ نشسته و از خجالت او يك روز خودكشي خواهم كرد. بلكه به خاطر زني كه روپوش سفيد و مقنعه و ابروهاي تتو شده دارد و پشت پيشخوان سرويس بهداشتي اش نشسته است. و واقعي ترين سلام من در طول هفته فقط به او تقديم ميشود. با متلاشي ترين وضع ممكن هم كه به حوزه ي استحفاظي او وارد شوم نميتوانم نگاهش نكنم و ماهيچه هاي صورتم كش نيايند و صدايم ناگهان عوض نشود وقتي كلمه ي محبوبم را ميگويم. من كه هميشه از دخترهايي كه به محض نشستن توي تاكسي سلام غرّا تحويل ميدهند متعجبم و تا همين اواخر توي هر مغازه اي بي سلام وارد ميشدم و آنقدر جنس زيرو رو ميكردم تا صدايي از فروشنده خارج شود.

ايستگاه تاكسي دو راه جلوي پايم ميگذارد. چندصد متر پياده روي كنم تا با زن دلخواه و آينه هاي گرداگردش و گرانيتهايي كه همين يك ساعت پيش برق انداخته ديداري تازه شود. و يا روي صندلي پيكاني پهن شوم و از خيابان گردي زير ظل آفتاب و گرسنگي و علافي نجات پيدا كنم. و به ياد ندارم كه گزينه ي دوم را انتخاب كرده باشم.


Estatuas

   

پذيرنده ي كسي كه هيچ كس نپذيرد

رفيق كسي كه رفيقي ندارد

صُنعش در كمال دقت

در رحِم ها هر صورتي ميخواهد مي نگارد


* از جوشن كبير

** تابلوي Estatuas اثر Dapacu

سفرنامه BRT

   
هميشه حس خاصي به مردها با موهاي رنگ شده داشتم. ترحمي كه چند قطره چندش تويش ريخته باشي. ولي وقتي راننده مان را ديدم كه با علاقه و حوصله و حركات دست آدرس را براي زن گيج و منگ توضيح ميدهد تازه احساسم شفاف شد، "اينها موجودات مهرباني هستند". صورتش را تقريبا نديدم. اما صدا و پوست همان نصف گونه كه پيدا بود نميتوانست متعلق به مردي با موهاي يكدست مشكي باشد. چشم بقال هم كه ترازوست و تعارف برنميدارد.

"خانم ببخشيد، ميشه پنجره رو باز كنيد؟" برگشتم. زن عينك گنده اي زده بود و رژ صورتي صدفي. صداي خش دارش را تا جاي ممكن لطيف كرده و به احترام آميخته بود. ناخودآگاه لبخند زدم "بازه" و كشيدمش. آقاي مو مشكي صدا كرد "خانم يه ذره آرومتر". دختر كنكوري كه معركه گرفته بود چرخيد. دوباره برگشت رو به دوستان، فكري كرد و بعد خنديد كه ضايع نشده باشد. گردنم فقط چند درجه منحرف شد ولي زن كنار دستم كاملا برگشت و به گمانم حتي خنديد. يادم افتاد يك ربع پيش كه تفاوت تاكسي هاي خطي و دربستي ترمينال را برايش توضيح ميدادم به طرز فجيعي حرفم را بريده بود. انگار نه انگار از دهان اژدهايي كه ميخواست هفت هزار تومن كرايه ازمان بگيرد و گرسنه و تشنه توي ماشين معطلمان كند تا يك مسافر ديگر هم بزند درش آورده ام. راننده هفت تومن را طي كرده و رفته بود پي نفر سوم كه در يك عمليات غير منتظره پريده بودم بيرون. ساك سرخابي رنگ مزين به تمثال خرس پوه زن را از صندوق عقب كف رفته و به سمت ايستگاه BRT متواري شده بودم. تازه مستقر ميشديم كه چشمم به سبيلهاي پر و پيمان زن افتاده بود. دفاع كرده بود كه برميدارد و دوباره درميآيد و تاكيد كرده بودم كه "با موچين نه، زيادن. بايد بند بندازي". توي همان حال و هوا بود كه توقع داشتم نطقم در باب نحوه ي استقبال دربستي ها از مسافران راه دور را تمام و كمال دنبال كند و نُت هم بردارد.

مادر كر و كثيفي با دو سه بچه چپيدند تو و زن كناريم را به زبان آوردند "زردنبو هاشو نگاه كن". واكنشي نداشتم. براق شد كه "واسه من قيافه نگير. اگه اونقدر تند نبودي، توافق ميكرديم يه ماشين درست و حسابي ميگرفتيم". چشمم به طرح ببري ساك روي پايم خشكيده بود كه ياد كلوچه هاي تويش افتادم. يكي برداشتم. خيل سواري هاي توي خيابان توجهم را جلب كرد و آمدم ترافيكشان را نشان زن بدهم كه راه افتادند. فكر كردم كاش گذاشته بودم روي صندلي تكي چند رديف عقب تر بنشيند كه ياد جيغ جيغ و به اسم صدا كردنش بين اين همه آدم افتادم و به تدبير خودم آفرين گفتم "همين جا راحت تر ميشه كنترلش كرد". كلي ماشين آمده و رفته بودند و ما هنوز سر جا چسبيده بوديم. هيچ چيز به اندازه معني اتوبوس سريع السير براي عبارت BRT‌ نميتوانست لج در بياورد وقتي چهارده برابر ظرفيت مسير قطار ميشدند. موهاي چرب و رنگ و روي پريده ام را تصور ميكردم كه سنگيني گوشواره ها اميدم را زنده كرد . كافي بود سرم را كمي بيشتر بجنبانم تا برقي از آن لابلا توي چشم دختر ها بزند و حواسشان را از باقي قضايا پرت كند.

پياده شديم و خوان اصلي مانده بود، پله برقي. يك مسير را رو به بالا ميرفت و دومي را ميسريد پايين. زن پله هاي سربالايي را معمولا بي ترس و جيغ و داد مي آمد ولي سرپاييني ها را هرگز. مكث نكردم و قاطي جمعيت شدم. صدايي ازش نيامد. به پياده رو كه رسيدم سرم چرخيد و در كمال تعجب ديدم كه روي پله هاي بالاييست و لبخند هم ميزند، پيروزي و بيشتر حسن نيت. ايستادم. رسيد و يكي از دسته هاي ساك ويني پوه را گرفت "باشه. منو دور تهرون ميچرخوني. كسي كه پاش عمل لازمه كه اينهمه راه نميره". از اين كلكها زياد ميخوردم. كار هميشه اش بود. اعتمادم را جلب ميكرد كه براي غر و لندش شنونده داشته باشد. دسته ي ساك را از دستش كشيدم و تند كردم. عكسم توي شيشه ي رفلكس ساختمانها، پالتوي خز آجري با عينك بشقابي، يك ساك ببري و يك ساك خرسي.

                                                           ****
كليد كِيس را فشار دادم و دراز كشيدم تا جان بكند و بالا بيايد. صداي زنگ پراندم. عكس زن توي آيفن بود. كليد نداشت. فكر كردم به 110 زنگ بزنم. نزدم.


* عكس از آثار Terry Summers برداشته شده است.

از من به سر دويدن

تير خلاص را من نزدم. ياد.علي زد، يعـقـوب*. مردك نه گذاشت و نه برداشت. رك و پوست كنده درآمد كه مهندس به خاطر خط باسـ.ن فريبا بود كه گرفتش. خير سرم گفتم به سليقه ي خودت هديه بخرم. كار فرهنگي بكنم. كف دستم را بو نكرده بودم كه بيشعورتر و بيسوادتر از اينهايي. وگرنه يك تكه حلبي شصت هفتاد تومني به جايي برنميخورد. از اين بي آبرويي كه بهتر بود. سه سال آزگار چپ رفتي راست آمدي حلقه ي ادبي به رخ من عقب افتاده كشيدي. تف به اين زندگي. تف به اون طبع لطيف نداشتت.

واقعا فكر كردي باورم شد كه تصادفي بوده؟ چراغ مسنجرت خاموش بود، ولي به دقيقه نكشيده جوابت ميرسيد. شب و روز زاغ سياه من را چوب ميزدي. گفتم از خانواده كه بگويم بي خيال ميشود. پدر و مادر بيسواد و خواهرهاي وبالم. نخير. بحران معنويت هست و صداقت شما ارزشمند. گفتم قصد ماندن ندارم، كارهاي اقامت را هم كرده ام. نگفتي من اينجا بي انگيزه ام؟ از يكنواختيش بيزارم؟ لعنت به من. لعنت به تو بي جنبه كه جدي گرفتي.

خدايا! فكر كرده مريلين مونرو است. اصلا من هيز، من هوس باز. چي داشته اي كه هوايي شده باشم؟ آرايش نميكنم كه زيبايي طبيعي از بين نرود. اين كوفت و زهرمارها را ميخوانم كه نقاط ضعف رابطه را پيدا كنيم. عمق و درونم را كه ببيني تسليم محضت ميشوم. گول همان درون گنديده ات را خوردم كه به اينجا رسيد. صدسال از مردنت گذشته بود و نفهميدم. پَرتي ات را گذاشتم پاي نجابت. پول ميز حساب كردنت را. دست دادن محكم تر از كشتي گيرهايت. هديه هاي كسالت آور كه يك خطشان يادم نماند. چه اهميتي داشت اصلا؟ با كسي بوده يا نبوده؟ مسئله اين بود؟ مسئله خريت من بود كه تمامي نداشت. مسئله خريت من بود كه تمامي نداشت.

* خالق  آداب بي قراري

تو مشغول خوردنت بودي

يا همين حالا شفاف سازي ميكنم و كت و شلوار و كراوات خوش رنگت به عرق گير آستين كوتاه و زيرشلواري طوسي چرك مُرد تبديل ميشود يا قهرمان بي بديل و حسرت ناكي كه دو شب پيش توي گوشي تلفنم متولد شد را از پرستار تحويل ميگيرم و نبش گاندي روي همان سكو سر راهش ميگذارم تا وقت و بي وقت جلوي چشمم بيايد و زار بزنم و توي آينه دلم براي خودم بسوزد.

* فرضيه ي يك، تو خسيسي:
وجدان من براي چسباندن چنين انگ وحشتناكي به ادلّه و شواهد محكم نياز دارد. بارها خواسته تنفس اعلام و صدور حكم را به روز ديگري موكول كند كه دست بر قضا لب به سخن گشوده اي و تمام تلاشت را كرده اي كه ترديدها را برطرف كني:


ادامه نوشته

مطلقه يا ترشيده ، مسئله اينست

            

الف خيلي سعي كرده بود كه مطلقه نشود ولي شد. بيست و چند سال پيش آقاي هـ پايش را توي يك كفش كرد كه اين زن را نميخواهم. و الف هرچه زار زد و تظلم كرد راه به جايي نبرد. بچه ي يك دانه را به دندان گرفت و خاله و دايي را واسطه كرد اما مرد نخواست كه نخواست. يكي دو سال بعدش به گريه و قر.آن پاره كردن گذشت و صدايش را هفت خانه آنطرف تر شنيدند تا كم كم غلاف كرد و سر جايش نشست. حالا نمازش نه آنكه به آخر وقت نكشد اما فوت نميشود. غير از ماه رمضان هم روزه دار پيدايش ميكنيد. چادري قرص و دائم نيست اما هِدبَند از يادش نميرود. سريالهاي تلويزيون را با تكرارشان ميبيند و ناخودآگاه و بلااستثناء طرف مردهاي داستان را ميگيرد و وقتهايي كه هيچ سريالي نباشد شبكه ي خبرش خاموش نميشود. چند وقتي يك بار هم به روابط عمومي شبكه زنگ ميزند و از مقنعه هاي كوتاه و حجاب ناقص مجريهاي زن شكايت ميكند.


ادامه نوشته

جواب بده كُچيز

   
انگشت اشاره را روي جوشهاي ريز حوالي چانه ميلغزاند: تو واقعا چه فكري كرده اي؟

- با مني؟

- آيدا و هليا دنبالت نيامده اند، صداي جيغ و دعوايشان هم به كل بريده. ليلا و آرزو يك هفته است گم و گور شده اند. حتي از آنوشا و راحله هم خبري نيست.

- چه ميگويي؟ اينها كه هستند؟

- اوه. تو اين سياهي لشگرها را نميشناسي. محله ي بچگيم كه هيچ جوري نميشد دوستش داشت. اصلا فكر كن دو روزي هست كه امير و مهسا با پدرت رفته اند اروميه. مادر پاي اجاق قيمه و تو توي اتاق هستي... ببين من دارم ميفتم پايين. يك ذره جمع بشوي بد نيست.

- بيا. يك سانت ديگر هم جا ندارم.

- كجا بودم؟

- قيمه بادمجان. من توي اتاق.

- خب چه كار ميكردي؟

- منتظر غذا بودم.

- تنهايي را ميگويم.

- گفتي دو روز هست كه همه رفته اند؟

- همه نه. مادرت هست.

- ميگنديدم. مرده بودم. روزي كه من و مهسا دعوا نميكرديم به شب نميرسيد.

انگشت اشاره را توي هوا تكان ميداد: نه نه. ساده نباش. جيني، چيتي، تابي خرسه، رابيت، ميموني كه نردبان داشت... هوم... مايكل، كُچيز و سه چهار تاي ديگر را رديف ميكردي روي زمين. يك دست لباس درست و حسابي هم ميپوشيدي و ميكروفون سياه. اصل كاري همان بود. ايده ي برنامه وقتي آمد كه ميكروفن را پيدا كردي. فقط دوشاخه اش را نميدانم كه چرا اينقدر كوچك بود. به چه نوع پريزي قرار بود بخورد. صحنه كه چيده شد ياد سوالها مي افتادي. يك ساعتي طول ميكشيد. نميدانم، شايد هم اول از همه سوالها را نوشته بودي. شماره دار و خوش خط.

- چه برنامه اي بود كه اينهمه مقدمات داشت؟

- مسابقه. حالا كدامشان برنده ميشد؟

- لابد همان كه خوشگلتر بود.

- نه. همان كه جوابهاي درست بيشتري داده بود.

- مطمئني خودش جواب داده بود؟!

- اگر ميتوانست كه قضيه فرق ميكرد. ولي تو به نوبت سوالها را ميپرسيدي. بعد از هر سوال شير يا خط ميكردي كه اين زبان بسته الان بايد جواب درست بدهد يا غلط. طبق قراري كه قبلا گذاشته اي، مثلا شير براي درست و خط براي غلط. بعد صداي تو از حلق طرف درميامد، امتياز ميگرفت يا عقب مي افتاد.

- هان؟

- اگر عمدا جواب غلط يا درست ميدادي، حقشان ضايع نميشد؟ اين طوري وضعيت جواب يك متغير تصادفي بود براي شبيه سازي پاسخگويي شركت كنندگان.

                                                    **********

پشت پيشخوان كه كسي نبود. از غرفه ي كناري سراغ گرفت: ببخشيد جناب، مسئول اطلاعات نيستن؟

- نه.

- نميان؟

- با اشاره ي چشم غرفه ي عطر و اسانس را نشان داد.

دخترك هدفون به گوش مجله ميخواند. نميتوانست اطلاعات زيادي داشته باشد.

سرش به اطراف ميچرخيد. كنجكاوتر و جدي تر از اين هم نميشد. دو نفر با پيرهن هاي يك شكل آبي آسماني طرفين در خروجي پيدا شدند.

- ببخشيد جناب، سرويس بهداشتي كجاست؟

حركات سر و دست به دو طبقه پايين تر ميرسيد. قيافه ي متشكري به خودش گرفت. تا پله برقي مسير L مانند دور و درازي بود و زنهاي مشتاق و مردهاي به ظاهر بي خيال و همه گروهي. ولي متاسفانه جمعيت آنقدر نبود كه دسته ها مخلوط بشوند و تنها آمدن يا عضويت گله ي پاتالهاي بستني به دست معلوم نشود. همراه اول را با ميميك "اوه بالاخره رسيدند" از لابلاي خرده ريزهاي كيفش
بيرون كشيد: سلام، حال شما... ممنون، تقريبا... خيلي وقت كه نه، ده دقيقه اي ميشود... نه، خواهش ميكنم...

چندوقتي يك بار يادش مي افتاد كه زيادي تند ميرود و استقبال اقوام از فرنگ برگشته نيست كه اينهمه هيجان خرج ميكند. آهسته ميكرد ولي دست چپش كيف دوشي را به همان سفتي چسبيده بود: نه... اصلا مهم نيست... نداشته باشند هم هنوز وقت داريم... تازه ساعت هفت است...

روبروي سرويس مردانه بود كه پله ها تمام شدند. با جديت يك سرمميز علامتها را ورانداز ميكرد، دامن نداشتند. قلمرو ديگران تشكيلات مفصلي بود كه وروديهاي جداگانه داشت. همين اطراف بايد باشد، شايد هم پانتوميم او ضعيف بوده و يك طبقه ديگر مانده: تنوع مدل كه زياد است... نميدانم... شايد...

علامتهاي دامن پوش خوشامد ميگفتند، رسيده بود. چند نفري پشت آينه ها مشغول بودند و دو سه اتاقك خالي در حال استراحت.

سطل تقريبا پر بود و كف ساعتها پيش شسته شده ولي تندي جوهرنمك توي هوا مانده بود. انگار يادش رفته باشد كه گوشي را توي كيف چپانده و آويزانش كرده: بگرديم حدود دويست سيصد هم پيدا ميشود... خواهر سمانه كه از همين جا خريده بود... ماكسي نباتي... چقدر هم خوش دوخت...

پلنگها و برادرزاده ها

                 
سالاد شيرازي درست ميكردي كه دستت بريد. "چاپ" كردن خيار روي تخته با فيگور سرآشپزهاي تلويزيون و شادي دل حميد و ليلا بيشتر از اينها مي ارزيد. خيز برداشتم "چي شد رضا؟"

پشتت را كردي "اه... هيچي بابا. هيچي."

در كابينتها را بهم ميزدم بلكه پيدا شود "بذار برات چسب بزنم."

"ول كن ويدا. خواهش ميكنم. خوااا هش."

توي هال را ديد زدم كه ببينم كسي ديده مان يا نه. ليلا بشقاب ميچيد ولي حميد دو دقيقه اي ميشد كه پلك نزده بود. بور شدم. موهايم را زدم پشت گوش و سيني پارچ و ليوان را برداشتم "خيلي دلمون براتون تنگ شده بود. خيلي."

حميد خودش را جمع و جور كرد "دل به دل راه داره زن داداش."

ادامه نوشته

Lucky Jason

                  

چشمهايش سياه و تقريبا گرد است، بدون عينك. دماغش صاف كه نه اما بزرگ هم نيست، زاويه اش با افق را دوست دارم. توي فاميل كوچك ما تا شعاع دويست كيلومتري _يعني دقيقا خواهر شوهر دخترخاله ي مادرم_ دماغ عمل شده كفر ابليس است. مطمئنا از فكرش هم نگذشته كه چنين رسوايي به بار بياورد. موهاي سياه و متوسطي دارد. پاهايش هم قواره ي قبر بچه ولي هيكلش بد نيست. وقتي ميخندد همه ي چشمها چال روي گونه اش را ميجورند كه تا كجاست و كسي به دندانهاي نه چندان مرتبش كار ندارد. و هربار هم ناموفقند بس كه گود است، تهش معلوم نيست.

درسش بد نبوده ولي استعدادي در نوشتن ندارد. و در مجذوب كردن كسي با كلام. و در جمع كردن مخاطب و سيل نظرها و تشويقهاي حتي مجازي. ديده ام كه ميخواند و نظر ميدهد ولي نديده ام كه خودش چيزي نوشته باشد. دفتر خاطرات هم ندارد. لپهايش را نديده ام كه قرمز شود يا دستش بلرزد يا وقتي از كسي حرف ميزنيم حالتش تغيير كند. بس كه سياست دارد؟ نه، بس كه خوب حدس ميزند. پيش بيني هاي بدون خطا. زماني هم بوده كه توي كمد ديواري با تلفن صحبت ميكرده ولي چندين سال پيش و از توي چت روم نميتوانسته جدي باشد.

اخيرا Lucky از Jason Mraz گوش ميكرده و با خودش ميخنديده. اين يكي قطعا جدي بوده، ولي موفق؟ بعيد است. دقيقا چه وقت و چه طور برايش اتفاق افتاده نميدانم اما بصورتهاي متعارف نميتوانسته باشد. احتمالا همكاري داشته كه نگاهش عين سوزن توي تن آدم نميرفته. متوسط و گندمگون بوده. هيچ دو روز هفته يك لباس را عينا تكرار نميكرده، حتي شده در جزئيات، تغييري ميداده. براي موهاي صاف و نرمش تلاش چنداني نميكرده ولي توي كيفش دئودورانت خوش بويي داشته كه هربار به دستشويي ميرفته استفاده ميكرده. لاك گلبهي ميزده. باذوق بوده و زود خنده اش ميگرفته. نميگذاشته حرفت روي فنجانهاي ساعت چاي جلوي ده پانزده نفر بماسد و رنگت بپرد. هيچ كس هم كه نميشنيده يا نميگرفته، او ميفهميده و خنده اش را دريغ نميكرده. توي بحثها بازيت ميداده و غير مستقيم هوايت را داشته. دلرحم و دلنازك بوده از بس. توي حرفت نميپريده و تا كاملا ساكت شوي و قدري بعد از آن هم صبر ميكرده. Body Language سرش ميشده. در خانواده تنها بوده چون تشنه ي ارتباط بودن از پس آنهمه خودداري و آداب داني اش هم پيدا ميشده. پنجاه، شصت كيلو لطف زنانه، خالص. يك روز جعبه ي شيريني در دست وارد سايت R&D شده و چند دقيقه اي خنده تحويل داده و تعارف كرده تا توانسته لب باز كند. بعد تازه انگشتر توي دست راستش ديده شده و سيل تبريكهايي كه بعضيهاش هم از ته دل بوده. برادرم آن روز را تا ساعت چهار به مانيتور روبرويش زل زده. بعد هم سرسري خداحافظي كرده و كارتش را كشيده.

ميتوانست به دنيا آمده باشد و حالا عين برج زهرمار در پنج متري من توي مبل فرو رفته باشد. و دست كم خوشحال باشد كه تخيل بي ملاحظه و بي رحمم نيازي به پرسيدن ندارد.

پيامكها براي چه كسي به صدا درمي آيند؟

          

خودم را روي كاناپه قرمز پرت ميكنم، رو به روي تلويزيون. قصد فيلم ديدن ندارم. ميخواهم پيامك بنويسم. سي ثانيه ي گذشته را فكر كرده ام. يكي دو ماه بعد از خداحافظيمان ابراز دلتنگي كرده بود، چندي بعد هم پيامك تبريك نوروز. مغزم از مدار خارج شده، حوصله ي بررسي بيشتر ندارم.

"سلام، ويدا هستم. امروز چند بار يادتون افتادم. گفتم حالتون رو بپرسم."
بيست دقيقه اي گذشته و جواب نرسيده. بايد بخوابم. گوشي را ساكت ميكنم.

*****

ساعت هشت نشده، ترافيك صبحگاهي و كلي فرصت براي گندزدن به زندگي. پيامكي كه نيمه شب قبل نوشته را جواب ميدهم. مستقيم سوال ميكند كه ازدواج كرده ام يا نه. تا چهار، پنج پيامك ديگر ادامه پيدا ميكند.
*****
روز زن بود. حدود ده شب، پيامك تبريك مينويسد. ذوق ميكنم "مرسي ي ي ي". زنگ ميزند. صدايش را از ياد برده بودم، جور خاصي به نظرم ميرسد. انگار نه انگار كه ساعتها پاي مونولوگهايش نشسته ام. پيشنهاد ملاقات ميدهد. "وقت كشي احمقانه ي لبريز از التماس و انتظار" نميكنم. فقط مكث كوتاه و يكي دوكلمه زيرلب. باخونسردي جواب ميدهم "تو كي ميتوني؟"... پنجشنبه ي دو هفته بعد را پيشنهاد ميكنم. موافق است،‌ "باشه هماهنگ ميكنيم"

*****
زودتر تعطيل ميكنم كه به آرايشگاه برسم. "انستيتو باربي"،‌ برخلاف انتظارم خانم مسني در را باز ميكند. "كارتون چيه؟"
"فقط ابرو. پر نشده ولي فردا جاي مهمي دعوت هستم. ميخوام مدل بگيره. مرسي"

از خستگي ناي حرف زدن ندارم،‌ جاي خوبي براي خواب پيدا كرده ام. اما خانم چشم سبز نميگذارد "ازدواج كه كرده اي؟"

"نه"

" وا،‌ چرا؟ مورد خوب كه پيدا شد قبول كن..." اعتراف ميكنم بلكه سمينارش ختم به خير شود "پارسال يه مورد جدي بود كه نشد. فردا قراره دوباره صحبت كنيم. البته هفت هشت سال از من بزرگتر بود". خنده ام ميگيرد و بر اهميت موضوع ابروها تاكيد ميشود.

"بزرگتر كه حتما بايد باشه ..." درس سه واحدي در باب مزاياي اختلاف سني زوجين،‌ تمكن مالي پسر،‌ مهريه پايين و الخ.

با كمانهايي به پهناي نخ از انستيتو خارج ميشوم. به نظرم بد نيامده چون ابروي باريك چشمها را بهتر نشان ميدهد. به خانه كه ميرسم آِينه تا به تايي تاجهاي ابرو را لو ميدهد،‌ نديده بودم.

*****
پنجشنبه است. ساعت دوازده نشده كه از مقابل چشمان متعجب مدير ميگذرم. لباس امروز عصر را مدتها پيش مشخص كرده ام،‌ شايد همان صبح ارديبهشتي كه اين مانتو-دامن را خريدم. هوس پياده روي كرده ام با خامه شكلاتي. به خانه هم ميرسم اما خبري نميشود _هميشه قرارهايش از شب قبل هماهنگ ميشده_ به روي خودم نميآورم.
*****
شانزده روز از پنجشنبه ي كذايي گذشته. تا شب وقت دارم كه تصميم بگيرم. تبريك لعنتي روز مرد،‌ گفتن يا فراموشي. از اين سخت تر نميشود. عقربه ها خيلي زود از نه ميگذرند،‌ به زمان پيك ارتباط نزديك ميشويم. يك ساعت و نيم ديگر كه مقاومت كنم از سرم مي افتد و به خير ميگذرد. تا حالا كه خوب توانسته ام. دوش هم كه بگيرم، بعد از نيم ساعت مراسم لوسيون و كرم، خواب امان نميدهد.
از حمام بيرون ميزنم. روي كاناپه ي قرمز پرت ميشوم. كولر روشن است. اهميتي نميدهم. "سلام،‌ روزت مبارك"
پيامك جواب خيلي سريع ميرسد. انگار كه پيش نويس كرده باشد
"سلام ويدا جان. مرسي عزيزم. خوبي؟"
...

"مرسي مهربونم... دلم برات تنگ شده"

...

"كي ببينمت؟ البته اگه موافق باشي" ...

"از شبي كه حرف زديم كلي روز تعطيل داشتيما. نه؟!"

"آره منم به فكر بودم اما جور نشد متاسفانه"

"بذارم خودت معلوم كني سنگين ترم!!"

"خواهش ميكنم..."

"باشه. هر روزي كه تونستي زنگ بزن هماهنگ كنيم"

شب بعد سرماي بدي خورده ام، بعد از سي و چند روز دوباره صدايش را ميشنوم. غريبگي يك ماه پيش به نظرم نميرسد. از پنجشنبه ي آينده چيزهايي ميگويد.

*****
تولدم بود. از هم اتاقي هاي ترم يك هم تبريك داشته ام. اما از او نه. گوشواره ي بلندي را كه پشت ويترين تماشا كرده بوديم تصور ميكنم. با نگين هاي بنفش روشن. خودش نشانم داد. چه ذوقي ميكرد از ديدن جواهرات. از تماشاي سرش كه روي سرويسها و انگشترها خم شده كيف دنيا را ميكردم. نه گوشواره خيلي گران است. بعد از هفت ماه،‌ ريسك بزرگي است. ممكن است پسش بزنم و بگويم كه يك ملاقات ساده است و معني خاصي ندارد. اما عطر خوبي نصيبم ميشود. توي چشمت نگاه كند و هديه را از داشبورد دربياورد كجا و پيامكهاي تكراري تحويلت بدهد كجا.

*****
چهارشنبه است و يك ماه از خريدن كفشهاي نسكافه ايم نميگذرد. اما پاشنه دارند، دوست دارم كوتاهتر از او باشم. به علاوه دامن با كفش تخت قشنگ تر است. اين يكي عسلي است و نوارهايي دارد كه پشت مچ بسته ميشوند. قصد خريد كه نداشتم ولي يك شال عنابي و دو رنگ لاك هم پياده ميشوم.
مرور ميكنم. سه هفته تاخير را كه با يك روز نميشود جبران كرد. اما بهتر از هيچ است. بهتر از هميشه در دسترس بودن است. پس فردا كه جمعه است. هم براي ديدنش فرصت دارم،‌ هم يك روز منتظرش گذاشته ام. پيش نويس پيامك را هم حاضر كرده ام. اسمش به علاوه ي جان به علاوه ي برنامه ي فردايم. خونسرد و عادي. به زمان پيك كه نزديك ميشويم پيامك ميرسد، برنامه ي فردا را ميپرسد. لحن غير قابل پيش بيني اش هست كه عين پارچ آب يخ روي سرت ول ميشود و پيش نويس را از يادت ميبرد. بي درنگ مينويسم "داريم ميريم سر خاك"

"خدا رحمت كنه. خيلي خوب ديگه مزاحمت نميشم"

...

"امروز سرم خيلي شلوغ بود. خسته شدم. فعلا خدانگهدار."

ميكشانمش پاي تلفن. از كار و ادامه تحصيل و مهاجرت حرف ميزنيم. سعي ميكنم حرف جمعه را به ميان بكشم.

"تو فردا چكاره اي؟"

"هيچي خونه ام"

"گفته بودي خواهرت ميان"

"گفتم يا پنجشنبه ميان يا جمعه. جمعه ميان."

يادم هست، سه شب پيش گفته بود كه اگر پنجشنبه خواهرش نيايد با من قرار ميگذارد. خواهري كه دو بچه ي هم سن و سال من دارد و هفته اي حداقل يك بار خانه ي پدري را زيارت ميكند. از جمعه ديگر چيزي نميگويم. حتما فردا شب تماس خواهد گرفت و جمعه ي روياي ام را خواهد آورد. يك ساعتي ميگذرد و زمان خداحافظي را مثل هميشه او تشخيص ميدهد. دختر حرف گوش كني هستم.

*****

پنجشنبه است. دوازده ساعت گذشته را در تخت خواب گرامر آيلتس خوانده ام و در فواصل دو ساعته لباسهاي استثنايي ام را پوشيده و درآورده ام. به زمان پيك نزديك ميشويم. دلم غنج ميرود.
ساعت از ده و بيست كه ميگذرد برنامه ي فردا برايم قطعي شده. جمعه به شب نرسيده انگليسي را بهتر از فارسي صحبت خواهم كرد.
بارها مينويسم و پاك ميكنم يا ميگذارم در Draft بماند. ساعت يازده ابراز وجود ميكنم "سلام من رسيدم خونه!"
"سلام، خوبي؟ به سلامتي"...
"هيچي، دلم يه كم سبك شد. _حس از قبرستان به خانه رسيده اي را القا ميكنم_ تو چكار كردي؟"
...
خودم را لوس ميكنم، البته كه پارچ را ول ميدهد.
"شب خوش"
يك ساعتي را مينويسم و پاك ميكنم. آرام ميشوم، دوباره ميخوانم و خوشحالم كه نفرستادمشان. دست آخر يك جمله ي خونسرد و عادي را بدون فكر و بررسي Send‌ ميكنم "راستي فردا بعد از ظهر آزادي ديگه؟"
دوازده دقيقه ي بعد را مينويسم و پاك ميكنم. تا براي جواب هم زمان داشته باشد. خوشبين هستم،‌ حتما به خواب رفته. تير خلاص را رها ميكنم "... الان هم كه خوابي. پس تا يه وقت ديگه، خداحافظ"

*****
از فكر اينكه شارژ گوشي تمام و خاموش شده باشد بيدار ميشوم. ساعت پنج هست. گوشي را در شارژ ميگذارم. تا ساعت ده و نيم چند بار براي اطمينان بيدار ميشوم. شارژ دارد، صدايش هم به اندازه كافي بلند هست. چند ساعت آينده را ميخوابم، ميخورم و دور خودم ميچرخم . به آيلتس فكر نميكنم.


آديداس آبي

مطلقا باور نخواهيد كرد. خط رمزي را سال سوم راهنمايي، در حال بيلاخ نشان دادن به ممد سبيل اختراع و امروز در آستانه ي بيست و پنج سالگي هنوز از آن استفاده كنم.
ولي لااقل حدس ميزنيد كه اولين ماجراي عشقي زندگي ام ماندگاري اش را _بدون تحريف_ چقدر مديون همين خط خرچنگ و مثلثي هست. اگر ننوشته بودمش كه امروز تخميني از محل وقوع ماجرا نداشتم ، چه برسد به جزئيات لباسهايم و لباسهاي دانشجوي دوست و برادر "م.ز".
واضح و مبرهن هم هست كه دست كم از دوران دبيرستان تا وقتي خودم را در كار خفه كنم، به هيچ ترانه اي گوش نكرده ام، مگر اينكه مصداق بيروني اش را يافته و خودم را به جاي خواننده يا معشوقش تصور كرده باشم. چه بسا در شروع آواز نداي وجدان را شنيده ام : "عمرا در شرايطي نيست كه به تو فكر كند" اما آهنگ كه به انتها رسيده، احساس معشوق ظالمي را داشته ام كه بالاخره تا كي ميتواند به جور و جفا ادامه دهد و در آرامش زندگي اش را بكند؟.. زندگي خودم هست و امضا نداده ام كه نرمال باشد.

شنبه، نوزدهم آبان هشتاد و شش:
اولين روزي هست كه كيف آبي گلدار سوغاتي را روي دوش انداخته ام. مانتوي آبي نفتي چپ و راست،‌ جين سرمه اي،‌ كتاني آبي با سه خط نارنجي. ساعت نه و پنجاه و پنج از خانه ي دانشجويي بيرون زده و ظرف پنج دقيقه خودم را در ورودي كتابخانه ميبينم. تا روزي كه تصميم بگيرم آهسته تر راه بروم دست كم يك سالي مانده، در كسري از ثانيه به ميز تحرير كاشته ميرسم و لبخند خانم "س.ب" را تشخيص ميدهم . نگراني از به چشم نيامدن ماحصل تلاش در ناحيه ي چشمها مانع از نصب عينك شده اما در اين حد كه جواب سلام خانم سين را بدهم و بفهمم كه جوان كاپشن سياهي رو به ديوار و در زاويه ي قائمه با همان خانم نشسته ديد دارم. هنوز در همان يك ثانيه هستيم كه كتاب "آز اندازه گيري دقيق" را تحويل گرفته و برميگردم. ميز ديگري وجود ندارد. از خانم سين هم خبري نيست. صندلي خانم سين و صندلي كنار آقاي كاپشن سياه را رد ميكنم. ايشان سرشان را بلند و بنده را نگاه ميكنند و در جواب "ببخشيد"، "خواهش ميكنم" تحويل ميدهند. پشت ضلع سوم ميز نشسته ام و خيالم راحت هست كه حداكثر فاصله ي ممكن را حفظ كرده ام. شروع ميكنم به پهن كردن بساط براي نوشتن گزارش كار. كپي هاي ارزنده از كتاب وزين و به روز آزمايشگاهمان. چند ثانيه اي هست كه طرف را شناسايي كرده ام. تا پايان چيدمان كاغذ ها و لوازم التحرير فرصت دارم كه كنترل اوضاع را بدست بگيرم. البته اگر قبلا بند را آب نداده باشم، پخش شدن ورقها روي زمين، پرت شدن خط كش توي صورتش... به خير ميگذرد. بايد بنويسم. بايد خودم را مشغول كنم يا حداقل نشان بدهم. چند دقيقه اي ميگذرد كه خانم سين و دوست پسرش ميرسند. آقاي ميم با آقاي عين روبوسي ميكنند. گوشهايم از هر زمان ديگري تيزتر هستند، يك سال گذشته را منتظر بوده ام. تلاشهايشان براي آهسته صحبت كردن به گل مينشيند.
آقاي ميم به فارسي صريح: "من روم نميشه بگم"
خانم سين چندبار و با حرص: " تو خودتو بذار جاي يه دختر"
عين قاشق نشسته سرم را بلند ميكنم: "سين، خودكار مشكي داري؟"
خانم سين در حين اظهار تاسف و گفتن "ندارم" كيفش را هم ميگردد كه بي فايده است. آقاي ميم كه كمي چرخيده بود برميگردد و "ببخشيد پشت كردم" تحويل ميدهد. اينكه "خواهش ميكنم، راحت باشيد" را از گلوي خودم ميشنوم يا صداي ضبط شده است يا صداي خانم سين، تفاوتي نميكند. آقاي ميم دست به كار شده و خودكار بيك با سر آبي رنگ را تقديم ميكند: "داغونه ولي كارتونو راه ميندازه". تشكر من اوضاع را به روال سابق برميگرداند. زوج معروف* دانشگاه ميروند و ما همچنان مشغول خواندن و نوشتنيم. يك بار هم آقاي ميم دهانش را باز ميكند و حرفش را ميخورد كه تعجب نميكنم. تا اينكه جان خودكار تمام ميشود و هرچه كاغذها را خط خطي ميكنم چيزي پس نميدهد.
آقاي ميم: "تموم شد؟"
من: "تمومش كردم"
ميم با هيجان: "من براتون ميارم"
رفته است كه صداي "نه زحمت نكشين" را ميشنوم. از پنجره ي رو به سالن مطالعه خم شده و سراغ خودكار مشكي ميگيرد. در كسري از ثانيه دو دستي تحويلم ميدهد. نهايت سعيم را ميكنم: "دستتون درد نكنه، مرسي"
ساعت از ده و نيم گذشته و گزارش من هنوز تمام نشده اما آقاي ميم به دنبال دوستاني كه سراغش آمده اند كتاب زبانش _كلمه ي lecture را در مكالماتشان شنيده ام_ را برداشته و ميرود. زل ميزنم به خودكار سر آبي كه سياه مينوشت و خودكار دوم كه چند روز بعد تحويلش خواهم داد.
آن شب و چند شب بعد از آن را نميخوابم. در گوشم ابي و معين فرياد ميزنند. "تو رو بايد مث ماه رو قله ها نگاه كرد"، "نيومد روي زبونم كه بگم بي تو چي هستم". هم خانه ايم متوجه تغيير و ذوق و شوق دويست برابر من شده. ولي چيزي دستش را نميگيرد.

دوم خرداد هشتاد و هفت، جشن فارغ التحصيلي:
كت و شلوار و پيراهن مشكي، كراوات سفيد. چشمها و موها ذغال، چال روي چانه را چند وقتي هست كه كشف كرده ام. من همچنان مانتو پوشيده ام،‌ طوسي هستم. تا شارژ دوربينها اجازه ميدهد عكس ميگيريم. در عكسهاي دسته جمعي زيادي او هست. تا چند روز آينده از باقي عكسهايي كه حضور دارد هم آرشيو كاملي جمع ميكنم.

پاييز هشتادو هفت:
هنوز به آرشيو سر ميزنم. لازم شود اشك هم ميريزم.

دوم خرداد هشتادو نه:
در كشوي ميزتوالت خودكار بيك پوسيده اي پيدا ميكنم. از تماشاي مثلث و مربعهايي كه فقط براي خودم معني دارند به خنده ميفتم.

* اندكي بعد حتي به گوش من هم رسيده كه خانم سين از چند ترم پيش با همسرش مشغول زندگي هست و آقاي عين به احترام رفاقت مدت دارشان حفظ ظاهر و قضيه را زير سبيلي برگزار كرده اند.


گرندما

زن ها، موجودات بدقلق. حمامي را ميروند كه به آن عادت كرده اند نه حمام بزرگي كه كاشيهايش بوي كهنگي سي و دو ساله ميدهد. به پوشيدن حوله ي ديگران علاقه اي نشان نميدهند . جايشان كه عوض شود خوابشان نميبرد... و دايي هاي چهل و شش ساله ي تنها هم آنقدر بدبين شده اند كه عادتها و وسواسها را خباثتها و نامهربانيها معني كنند. به هرحال امشب بعد از چهار روز رنگ اتاقم را ديدم و آينه ي بخار گرفته ي حمامش را. بدون بستن چشمها مرور ميكنم.

******

چتر سرخابي ام خيس خيس شده. فكر اينكه نگذاشته خودم به اين روز بيفتم حس خوبي ميدهد. با وجود باران شديد از ترافيك خبري نيست. به زودي به كرج ميرسيم، بدترين احتمالي كه از ذهنم ميگذشته را درمقابل آنچه واقعيت به صورتم ميكوبد روياي شيريني ميابم.

                                                             ******

فشار دستم روي همان بلوك سيماني كوچك هست كه مانع سقوطم ميشود. دست چپم خاكهاي تازه كنده را ميفشرد،‌ پخش ميكند. نوه ي خاله ي مادرم را ميبينم كه مامور باز كردن بندها شده،‌ صدا بايد خطاب به او باشد: "آره حامد جان تو محرمشي". مرد يا مردان ديگري هم دست اندركارند كه نديده ام يا از يادم رفته. بند باز شده را ميبينم و چيزهايي از چهره اش را. دستم گويا هنوز خاك پخش ميكند چون مرتب ميشنوم "دست نكش، خاك ميريزد روي صورتش". سرم را ولي هرچقدر پايين ميبرم به حجم سفيد توي گودال نميرسد. از فشار دستهاي زنانه روي بازوهايم ميفهمم كه براي جابجا شدن بايد همكاري كنم. اهل جيغ و داد نيستم. باقي روي زمين، و بعد صندلي خوابيده ي ماشين فاميل دوري ميگذرد.

                                                            ******
به خارج شدن از زير يك لحاف سفيد و سنگين علاقه اي ندارم. فكر ميكنم اگر نمودار زمان خواب چند شب گذشته را بكشم، تا كجا به صعودش ادامه خواهد داد. شب اول، صفر. شب دوم، يك ساعت و نيم. شب سوم، شش و شب چهارم هفت ساعت و چهل و پنج دقيقه. به ياد مي آورم كه تا يازده ماه پيش فقط چند پله منزل مادريم را از منزل مادربزرگي جدا ميكرد. بيست سال كافي بود تا "هميشه فرصتي هست" را موذيانه ملكه ي ذهنم كند. فكر ميكنم كه چند روز تعطيل را براي تصميم جديدم كنار بگذارم. يا چهره ي پيرزنهايي كه براي نشستن پاي صحبتشان نقشه كشيده ام چقدر به تصوير او شبيه خواهد بود. بعيد هم نيست كه مخفيانه حسرت نوه اي مثل من را بخورند! در فريب خودم كه استادم، تصاوير اميدوار كننده دست بردار نيستند.

لايف استايل

  

با سميرا هم اتاق بودم، دو ترم. بعد از آن هم رفيق. دلم با او صاف صاف نبوده، اما دنبال نيمه ي پر ليوانم. زندگي آموخته ام كرده كه از صد به شصت بسنده كنم تا هنوز رفيق داشته باشم. اگر ساكن يكي از شهرهاي كوچك گيلان نبود، حتما گاهي همديگر را ميديدم.

عصر تلفن اتاقم زنگ ميزند _شماره نشان نميدهد_ از فكر اينكه بيتا باشد سيم را ميكشم (هوس پهن شدن كرده، حال اتاق تكاني ندارم). اس ام اس ميرسد كه خانه نيستي ...

سميرا نميگذارد احوالپرسي طولاني و آبكي شود. يكراست، اصل مطلب.

ادامه نوشته

به آهستگي


مسخره و بيشتر از آن دردناك هست، بارزترين ويژگيم كه در خانه درگيرش هستم.
مطابق هرشب مشغول التماس به مادر براي همكاري _آوردن مسواك خمير و آب زده_ بودم. بيشتر از معمول طول كشيد. نيم ساعت انتظار. سرانجام با ابزار آماده وارد اتاق شدند... پايان فاز اول. سراغ در مسواك را گرفتم -اغلب گمش ميكند- تا در جايش قرار دهم و يك ربعي را كه دكتر براي تاثير خميرهاي ضد حساسيت مقرر كرده به تمرينات كلاسم بگذرانم. روي كابينت، پيشخوان آشپزخانه... مشغول بودم كه چشمم به مسواك توي دستم افتاد و رنگ قرمزش. مسواك خودم بنفش هست. حساسيت را بي خيال شدم و به دستشويي دويدم.

ربطي به چيزي ندارد، ذاتي هست اصلا اين تر و فرزي و نفرتي كه من از فرو رفتن در يك اتاق هشت متري دارم.

بيست و يك