يا همين حالا شفاف سازي ميكنم و كت و شلوار و كروات خوش رنگت به عرق گير آستين كوتاه و زيرشلواري طوسي چرك مُرد تبديل ميشود يا قهرمان بي بديل و حسرت ناكي كه دو شب پيش توي گوشي تلفنم متولد شد را از پرستار تحويل ميگيرم و نبش گاندي روي همان سكو سر راهش ميگذارم تا وقت و بي وقت جلوي چشمم بيايد و زار بزنم و توي آينه دلم براي خودم بسوزد.

* فرضيه ي يك، تو خسيسي:

وجدان من براي چسباندن چنين انگ وحشتناكي به ادلّه و شواهد محكم نياز دارد. بارها خواسته تنفس اعلام و صدور حكم را به روز ديگري موكول كند كه دست برقضا لب به سخن گشوده اي و تمام تلاشت را كرده اي كه ترديدها را برطرف كني:

- چندوقتي است دلم براي شيشه ليسي -وقت گذراني با ويترين مغازه ها- لك زده و از پيشنهاد هايپر استارَت استقبال گسترده اي ميكنم. توي راه داشتن يا نداشتن برنامه ي خريد را سوال ميكني -نميداني كه جنس زن براي خريد به برنامه ريزي احتياج ندارد- و ملاحظه كاري ديوانه وارم از گفتن اين حقيقت كه خريدن يك چيز پنجاه شصت هزار توماني بدون قصد قبلي هم امكانپذيرست سر بازميزند و ميگويم "نه" . ساعتي بعد از جلوي ويترين هاي پهناور مانگو كه ميگذريم تنها با جمله ي "ميخواهي داخلش را هم ببيني؟" هيجان و انقلابهايي كه درونم اتفاق افتاده است را پاسخ ميدهي و بعد از زير و رو كردن تمام قفسه ها كه دست خالي از فروشگاه خارج شديم، برگشتنم به سمت ويترين و زل زدن به كيف كرِم كوچكي كه روي دوش مانكن آويزان شده را با سكوت اسرارآميز و صبر بزرگوارانه ات تحمل ميكني.

- توي همان خراب شده ي هايپر هستيم كه مچت را درحال آناليز يك روسري كرم با نقشهاي ريز ميگيرم. اتيكت اش را ديد ميزنم، چيزي بين دوازده و سيزده هزار است و مشكل خاصي نميتواند داشته باشد و تو ميگويي "نگاهش كن با آدم حرف ميزند" و راه ميفتي به سمت ويترين بعدي و من هم عين جوجه اردك حرف شنو دنبالت مي آيم. مغزم فرمان نميدهد كه بروم تو و روسري نشان كرده ات را بخرم و درس عبرتي باشم براي تمام مرداني كه ادعای زیبایی شناسیشان میشود. يا شايد هم فرمان ميدهد و نميخواهم توي رودربايستي پياده ات كنم و دلم براي دل كوچكت ميسوزد. همين اتفاق درمورد بدلي جات هم مي افتد و پيشنهاد بي شرمانه ي "تو به فكر همچين شلواري باش"، وقتي توي يكي از برندها با شلوار دودي رنگ آويخته مواجه شدي را ديگر نشنيده ميگيرم.

- بعد از خريد! به دنبال "ر" -دوست صميمي ات- ميرويم و يك ساعت بعد كه توي فست فود نشسته ايم و "ر" از سالاد سِزار فلان رستوران تعريف ميكند، اولين واكنشت نسبت به مخلوطي از مرغ و سس مخصوص و كاهو و ... عبارت چندشناك "قيمتش..؟" است. اگر همين سوال را درمورد باراني قديمي و كت جديدم نپرسيده بودي يا اگر وقتی زيبايي آن پالتوي آلبالويي را تحسين كردي نميگفتي "قيمتش هم قشنگ است" يا اگر پيشنهاد يك بازي هشتصد بُعدي از طرف "الف" -دوست و همكارت- را با "پولتان را خرج اينها نكنيد" رد نميكردي يا در سومين قرار ملاقاتمان به محض نشستن توي رستوران نميگفتي "من كه هوس كوبيده كرده ام"، مغزم كورتيسُل ترشح نميكرد و از لازانيا و هم صحبتي با "ر" كه ميگفت ناهار خورده و فقط سيب زميني پنيري سفارش داده بود لذت بيشتري ميبردم.

* فرضيه ي دو، رابطه ي تو و مادرت عادي نيست:

- سي و هشت روز از پايان دوره اي كه تو مدرسش بودي گذشته و دو ملاقات غير رسمي رفته توي پرونده مان. براي خانوادگي كردن قضيه زود است اما تو ميخواهي مادرت را ببينم. آنقدر مظلومانه و با احتياط خواهش ميكني كه از طفره رفتن خسته ميشوم و يك روز حوالي ظهر خودم را ميبينم كه روبرويت روي تخت چوبي نشسته ام و زني را كه تمام ضلع سوم تخت را اشغال كرده و چايي و كيك ميخورد. مدام يادآوري ميكند كه نميتواند جلوي اشتهايش را بگيرد و همين كار دستش داده و از پادرد مينالد و كار خانه كه برايش سخت شده. و بي آنكه كسي حرف از برنامه هاي زندگيمان زده باشد ميگويد كه از آپارتمان خوشش نميايد چون هركسي ساز خودش را ميزند و يا هزينه هاي شارژش بالاست و پسرهايش را هم دوست ندارد كه به آپارتمان بروند و دوست دارد پيش خودش باشند. و من ياد گزينه ي پيشنهادي تو براي محل زندگيمان ميافتم كه طبقه ي بالاي خانه تان بود و آن موقع جديش نگرفتم و جرئت نداشتيم كه بيشتر راجع بهش صحبت كنيم. عكس جواني اش جلوي چشمم ميآيد كه با تو مو نميزد و مهرباني و صميميتش در اولين ديدار را بيش از اندازه حس ميكنم و موقع خداحافظي هم دوباره بغلم ميكند و ميبوسد و ابايي ندارد كه خوشحالي اش را از دیدنم يادآوري كند.

- در شركتي كه كار ميكني كمتر كسي است كه ماجرا را با ذوق و شوق برايش نگفته باشي اما پدر و برادرت اطلاعي ندارند و مادر همچنان مترصد فرصتي است كه مقدمه بچيند و قضيه را پيش بكشد. با تلفن كه صحبت ميكني اشاره ميكند كه خيلي وقت است خط را اشغال كرده اي و بيرون كه مي آيي شارژ موبايلت نبايد تمام شود و فكرش راهم نميكني كه جواب تلفنش را ندهي. از بيماري اضطرابش ميگويي و بي تفاوتي يا انكارهاي خانواده ات كه اوضاع ناسورش را به حساب پرخوري و بي تحركي ميگذارند نه دغدغه ها و نگرانيهايش. دقايق پاياني ششمين و آخرين قرار هم كه از فرط گيجي و استيصال روي سكوي خانه ي تقاطع حقاني و گاندي نشسته ام، جلوي چشمان گرد شده ام عين پاندول ساعت میروی و می آیی و گريه ميکنی كه مادرت از فكر رفتن تو از خانه شان خيلي بهم ريخته است و جز تو پناهي ندارد و خوب ميدانم كه قرار نيست جايي بروي.

* فرضيه ي سه، عادتهايت را دوست ندارم:

- روزي كه پشت فرمان پوست دور ناخنت را ميجويدي و وقتي از قرص هاي اينديرال شبهای امتحان گفتی به نظرم رسید كه ژنهاي اضطراب هم بیکار نبوده اند و تا روزي كه حسابي به عرصه برسند زمان درازي نمانده و زندگي به خودي خودش آنقدر سخت و سربالايي هست كه خونسرد و بي خيالي مثل من را سكته بدهد تا از تشويش و پريشاني هاي تمام نشدني اين مادر و پسر خلاص شوم.

- همسر آقاي "الف" از هيجان خاطرات نوجواني و عشق و عاشقيشان كم مانده بود به گريه بيفتد كه با خنك ترين شوخي ممكن حرفش را بريدي و من و زن بيچاره چند لحظه مبهوت همديگر را نگاه كرديم تا تمام قوايم را جمع كردم و به ياد آوردم كه همين بلا را بارها سر خودم آورده اي و تعجب كردن مشكلي را حل نميكند.

- ...

                                                     **********
سه فرضيه يا چهار يا پنج فرقي نميكند. ميخواهم همين طور اثبات نشده بمانند. روزهايي را به ياد مياورم كه پشت دومين صندلي چيدمان U شكل كلاس مينشستم و نگاه هاي محو و دوردست تو كه نشان از هيچ چيز نداشت و تسلط و آيين سخن وري عجيبي كه نميگذاشت كمتر از سي و اندي سال را برايت تخمين بزنيم. و دايره لغات ميليوني و قلب رقيق و راست گفتن بي محابا و حسن نيتت و افتخاري كه به من ميكردي و افتخار مديرت به تو و آن چيزي كه اسمش را بصيرت ميگذاشت و آرزو كردم كه اي كاش جايي غير از محيط كار هم نمود پيدا كند. و حرف زدن از تو توي خانه مان كه مترادفي جز "جنتلمن" نداشتي و روزهايي كه آن همه از ذره بينم دور بودي و من نشسته و از پايين نگاهت ميكردم و در مخيله ام نميگنجيد كه چسبيده به اين موجود بي نظير، تك سلولي هاي كوچك ولي قلدري هستند كه زورشان ميچربد.

شواهد هنوز اندكند اما صدايي از لاي دنده هايم ميگويد كه بگذارم توي همان محله ي آرام و پردرخت و ساختمان قديميتان بماني و به اتفاق ام پي تري پليرم به رستوران ميرويم.


* عنوان به ياد شعر  تو مشغول مردنت بودي از مارك استرند انتخاب شده است.