پلنگها و برادرزاده ها

سالاد شيرازي درست ميكردي كه دستت بريد. "چاپ" كردن خيار روي تخته با فيگور سرآشپزهاي تلويزيون و شادي دل حميد و ليلا بيشتر از اينها مي ارزيد. خيز برداشتم "چي شد رضا؟"
پشتت را كردي "اه... هيچي بابا. هيچي."
در كابينتها را بهم ميزدم بلكه پيدا شود "بذار برات چسب بزنم."
"ول كن ويدا. خواهش ميكنم. خوااا هش."
توي هال را ديد زدم كه ببينم كسي ديده مان يا نه. ليلا بشقاب ميچيد ولي حميد دو دقيقه اي ميشد كه پلك نزده بود. بور شدم. موهايم را زدم پشت گوش و سيني پارچ و ليوان را برداشتم "خيلي دلمون براتون تنگ شده بود. خيلي."
حميد خودش را جمع و جور كرد "دل به دل راه داره زن داداش."
+ نوشته شده در هجدهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت توسط ويدا
|