مطلقا باور نخواهيد كرد. خط رمزي را سال سوم راهنمايي، در حال بيلاخ نشان دادن به ممد سبيل اختراع و امروز در آستانه ي بيست و پنج سالگي هنوز از آن استفاده كنم.
ولي لااقل حدس ميزنيد كه اولين ماجراي عشقي زندگي ام ماندگاري اش را _بدون تحريف_ چقدر مديون همين خط خرچنگ و مثلثي هست. اگر ننوشته بودمش كه امروز تخميني از محل وقوع ماجرا نداشتم ، چه برسد به جزئيات لباسهايم و لباسهاي دانشجوي دوست و برادر "م.ز".
واضح و مبرهن هم هست كه دست كم از دوران دبيرستان تا وقتي خودم را در كار خفه كنم، به هيچ ترانه اي گوش نكرده ام، مگر اينكه مصداق بيروني اش را يافته و خودم را به جاي خواننده يا معشوقش تصور كرده باشم. چه بسا در شروع آواز نداي وجدان را شنيده ام : "عمرا در شرايطي نيست كه به تو فكر كند" اما آهنگ كه به انتها رسيده، احساس معشوق ظالمي را داشته ام كه بالاخره تا كي ميتواند به جور و جفا ادامه دهد و در آرامش زندگي اش را بكند؟.. زندگي خودم هست و امضا نداده ام كه نرمال باشد.

شنبه، نوزدهم آبان هشتاد و شش:
اولين روزي هست كه كيف آبي گلدار سوغاتي را روي دوش انداخته ام. مانتوي آبي نفتي چپ و راست،‌ جين سرمه اي،‌ كتاني آبي با سه خط نارنجي. ساعت نه و پنجاه و پنج از خانه ي دانشجويي بيرون زده و ظرف پنج دقيقه خودم را در ورودي كتابخانه ميبينم. تا روزي كه تصميم بگيرم آهسته تر راه بروم دست كم يك سالي مانده، در كسري از ثانيه به ميز تحرير كاشته ميرسم و لبخند خانم "س.ب" را تشخيص ميدهم . نگراني از به چشم نيامدن ماحصل تلاش در ناحيه ي چشمها مانع از نصب عينك شده اما در اين حد كه جواب سلام خانم سين را بدهم و بفهمم كه جوان كاپشن سياهي رو به ديوار و در زاويه ي قائمه با همان خانم نشسته ديد دارم. هنوز در همان يك ثانيه هستيم كه كتاب "آز اندازه گيري دقيق" را تحويل گرفته و برميگردم. ميز ديگري وجود ندارد. از خانم سين هم خبري نيست. صندلي خانم سين و صندلي كنار آقاي كاپشن سياه را رد ميكنم. ايشان سرشان را بلند و بنده را نگاه ميكنند و در جواب "ببخشيد"، "خواهش ميكنم" تحويل ميدهند. پشت ضلع سوم ميز نشسته ام و خيالم راحت هست كه حداكثر فاصله ي ممكن را حفظ كرده ام. شروع ميكنم به پهن كردن بساط براي نوشتن گزارش كار. كپي هاي ارزنده از كتاب وزين و به روز آزمايشگاهمان. چند ثانيه اي هست كه طرف را شناسايي كرده ام. تا پايان چيدمان كاغذ ها و لوازم التحرير فرصت دارم كه كنترل اوضاع را بدست بگيرم. البته اگر قبلا بند را آب نداده باشم، پخش شدن ورقها روي زمين، پرت شدن خط كش توي صورتش... به خير ميگذرد. بايد بنويسم. بايد خودم را مشغول كنم يا حداقل نشان بدهم. چند دقيقه اي ميگذرد كه خانم سين و دوست پسرش ميرسند. آقاي ميم با آقاي عين روبوسي ميكنند. گوشهايم از هر زمان ديگري تيزتر هستند، يك سال گذشته را منتظر بوده ام. تلاشهايشان براي آهسته صحبت كردن به گل مينشيند.
آقاي ميم به فارسي صريح: "من روم نميشه بگم"
خانم سين چندبار و با حرص: " تو خودتو بذار جاي يه دختر"
عين قاشق نشسته سرم را بلند ميكنم: "سين، خودكار مشكي داري؟"
خانم سين در حين اظهار تاسف و گفتن "ندارم" كيفش را هم ميگردد كه بي فايده است. آقاي ميم كه كمي چرخيده بود برميگردد و "ببخشيد پشت كردم" تحويل ميدهد. اينكه "خواهش ميكنم، راحت باشيد" را از گلوي خودم ميشنوم يا صداي ضبط شده است يا صداي خانم سين، تفاوتي نميكند. آقاي ميم دست به كار شده و خودكار بيك با سر آبي رنگ را تقديم ميكند: "داغونه ولي كارتونو راه ميندازه". تشكر من اوضاع را به روال سابق برميگرداند. زوج معروف* دانشگاه ميروند و ما همچنان مشغول خواندن و نوشتنيم. يك بار هم آقاي ميم دهانش را باز ميكند و حرفش را ميخورد كه تعجب نميكنم. تا اينكه جان خودكار تمام ميشود و هرچه كاغذها را خط خطي ميكنم چيزي پس نميدهد.
آقاي ميم: "تموم شد؟"
من: "تمومش كردم"
ميم با هيجان: "من براتون ميارم"
رفته است كه صداي "نه زحمت نكشين" را ميشنوم. از پنجره ي رو به سالن مطالعه خم شده و سراغ خودكار مشكي ميگيرد. در كسري از ثانيه دو دستي تحويلم ميدهد. نهايت سعيم را ميكنم: "دستتون درد نكنه، مرسي"
ساعت از ده و نيم گذشته و گزارش من هنوز تمام نشده اما آقاي ميم به دنبال دوستاني كه سراغش آمده اند كتاب زبانش _كلمه ي lecture را در مكالماتشان شنيده ام_ را برداشته و ميرود. زل ميزنم به خودكار سر آبي كه سياه مينوشت و خودكار دوم كه چند روز بعد تحويلش خواهم داد.
آن شب و چند شب بعد از آن را نميخوابم. در گوشم ابي و معين فرياد ميزنند. "تو رو بايد مث ماه رو قله ها نگاه كرد"، "نيومد روي زبونم كه بگم بي تو چي هستم". هم خانه ايم متوجه تغيير و ذوق و شوق دويست برابر من شده. ولي چيزي دستش را نميگيرد.

دوم خرداد هشتاد و هفت، جشن فارغ التحصيلي:
كت و شلوار و پيراهن مشكي، كراوات سفيد. چشمها و موها ذغال، چال روي چانه را چند وقتي هست كه كشف كرده ام. من همچنان مانتو پوشيده ام،‌ طوسي هستم. تا شارژ دوربينها اجازه ميدهد عكس ميگيريم. در عكسهاي دسته جمعي زيادي او هست. تا چند روز آينده از باقي عكسهايي كه حضور دارد هم آرشيو كاملي جمع ميكنم.

پاييز هشتادو هفت:
هنوز به آرشيو سر ميزنم. لازم شود اشك هم ميريزم.

دوم خرداد هشتادو نه:
در كشوي ميزتوالت خودكار بيك پوسيده اي پيدا ميكنم. از تماشاي مثلث و مربعهايي كه فقط براي خودم معني دارند به خنده ميفتم.

* اندكي بعد حتي به گوش من هم رسيده كه خانم سين از چند ترم پيش با همسرش مشغول زندگي هست و آقاي عين به احترام رفاقت مدت دارشان حفظ ظاهر و قضيه را زير سبيلي برگزار كرده اند.