خانواده ي ريغوي من توي مبلمان نرم و گوشتي تان فرو رفته بودند. اگر ميدانستم كه جمع شما هم اينقدر تُنك و ساكت و مظلوم هستيد پدر بزرگ زهوار در رفته ام را از آسايشگاه خِركش نميكردم تا نقش يونوليت را بازي كند و احساس كني كه با خانواده ي معْظمي طرف شده اي. باز من علاوه بر مادر و پدر و پدربزرگ يك خواهر ترشيده هم داشتم كه به عنوان فضا پركن و مجلس گرم كن بدك نيست ولي دلم برايت كباب بود وقتي پدرت ابرويش را بالا انداخت و به تو اشاره كرد كه ما _خودش به تنهايي را ميگفت_ فقط همين يكي را داريم. از دقايق بعدش هم كه به جان عزيزت كلمه اي نشنيدم. اگر باور نميكني بگويم از كل هالوژنهاي سقف پذيرايي و اوپن آشپزخانه تان چندتاش سوخته است و پدرت از آبچكان ظرفشويي چند تا دستمال آويزان كرده؟