Lucky Jason

چشمهايش سياه و تقريبا گرد است، بدون عينك. دماغش صاف كه نه اما بزرگ هم نيست، زاويه اش با افق را دوست دارم. توي فاميل كوچك ما تا شعاع دويست كيلومتري _يعني دقيقا خواهر شوهر دخترخاله ي مادرم_ دماغ عمل شده كفر ابليس است. مطمئنا از فكرش هم نگذشته كه چنين رسوايي به بار بياورد. موهاي سياه و متوسطي دارد. پاهايش هم قواره ي قبر بچه ولي هيكلش بد نيست. وقتي ميخندد همه ي چشمها چال روي گونه اش را ميجورند كه تا كجاست و كسي به دندانهاي نه چندان مرتبش كار ندارد. و هربار هم ناموفقند بس كه گود است، تهش معلوم نيست.
درسش بد نبوده ولي استعدادي در نوشتن ندارد. و در مجذوب كردن كسي با كلام. و در جمع كردن مخاطب و سيل نظرها و تشويقهاي حتي مجازي. ديده ام كه ميخواند و نظر ميدهد ولي نديده ام كه خودش چيزي نوشته باشد. دفتر خاطرات هم ندارد. لپهايش را نديده ام كه قرمز شود يا دستش بلرزد يا وقتي از كسي حرف ميزنيم حالتش تغيير كند. بس كه سياست دارد؟ نه، بس كه خوب حدس ميزند. پيش بيني هاي بدون خطا. زماني هم بوده كه توي كمد ديواري با تلفن صحبت ميكرده ولي چندين سال پيش و از توي چت روم نميتوانسته جدي باشد.
اخيرا Lucky از Jason Mraz گوش ميكرده و با خودش ميخنديده. اين يكي قطعا جدي بوده، ولي موفق؟ بعيد است. دقيقا چه وقت و چه طور برايش اتفاق افتاده نميدانم اما بصورتهاي متعارف نميتوانسته باشد. احتمالا همكاري داشته كه نگاهش عين سوزن توي تن آدم نميرفته. متوسط و گندمگون بوده. هيچ دو روز هفته يك لباس را عينا تكرار نميكرده، حتي شده در جزئيات، تغييري ميداده. براي موهاي صاف و نرمش تلاش چنداني نميكرده ولي توي كيفش دئودورانت خوش بويي داشته كه هربار به دستشويي ميرفته استفاده ميكرده. لاك گلبهي ميزده. باذوق بوده و زود خنده اش ميگرفته. نميگذاشته حرفت روي فنجانهاي ساعت چاي جلوي ده پانزده نفر بماسد و رنگت بپرد. هيچ كس هم كه نميشنيده يا نميگرفته، او ميفهميده و خنده اش را دريغ نميكرده. توي بحثها بازيت ميداده و غير مستقيم هوايت را داشته. دلرحم و دلنازك بوده از بس. توي حرفت نميپريده و تا كاملا ساكت شوي و قدري بعد از آن هم صبر ميكرده. Body Language سرش ميشده. در خانواده تنها بوده چون تشنه ي ارتباط بودن از پس آنهمه خودداري و آداب داني اش هم پيدا ميشده. پنجاه، شصت كيلو لطف زنانه، خالص. يك روز جعبه ي شيريني در دست وارد سايت R&D شده و چند دقيقه اي خنده تحويل داده و تعارف كرده تا توانسته لب باز كند. بعد تازه انگشتر توي دست راستش ديده شده و سيل تبريكهايي كه بعضيهاش هم از ته دل بوده. برادرم آن روز را تا ساعت چهار به مانيتور روبرويش زل زده. بعد هم سرسري خداحافظي كرده و كارتش را كشيده.
ميتوانست به دنيا آمده باشد و حالا عين برج زهرمار در پنج متري من توي مبل فرو رفته باشد. و دست كم خوشحال باشد كه تخيل بي ملاحظه و بي رحمم نيازي به پرسيدن ندارد.