كسي برايم از طاق افتاد
مركز خريد خيابان كار و تجارت در دسته ي استراتژيكها قرار ميگيرد. نه به خاطر دو نَبش بودنش كه اجازه ميدهد از اصلي بروم و از فرعي دربيايم. نه به خاطر اينكه به هرجاي تهران كه بخواهم جابه جا بشوم از ايستگاه حوالي خودش است كه تاكسي ميگيرم. نه به خاطر پرت و پلاترين لباس هاي شب و روز كه تويش پيدا ميكنم و سرعت متواري ميشوم. و نه به خاطر متكدي نيم تنه اي كه برِ پياده رو منتهي به پاساژ نشسته و از خجالت او يك روز خودكشي خواهم كرد. بلكه به خاطر زني كه روپوش سفيد و مقنعه و ابروهاي تتو شده دارد و پشت پيشخوان سرويس بهداشتي اش نشسته است. و واقعي ترين سلام من در طول هفته فقط به او تقديم ميشود. با متلاشي ترين وضع ممكن هم كه به حوزه ي استحفاظي او وارد شوم نميتوانم نگاهش نكنم و ماهيچه هاي صورتم كش نيايند و صدايم ناگهان عوض نشود وقتي كلمه ي محبوبم را ميگويم. من كه هميشه از دخترهايي كه به محض نشستن توي تاكسي سلام غرّا تحويل ميدهند متعجبم و تا همين اواخر توي هر مغازه اي بي سلام وارد ميشدم و آنقدر جنس زيرو رو ميكردم تا صدايي از فروشنده خارج شود.
ايستگاه تاكسي دو راه جلوي پايم ميگذارد. چندصد متر پياده روي كنم تا با زن دلخواه و آينه هاي گرداگردش و گرانيتهايي كه همين يك ساعت پيش برق انداخته ديداري تازه شود. و يا روي صندلي پيكاني پهن شوم و از خيابان گردي زير ظل آفتاب و گرسنگي و علافي نجات پيدا كنم. و به ياد ندارم كه گزينه ي دوم را انتخاب كرده باشم.