خودم را روي كاناپه قرمز پرت ميكنم، رو به روي تلويزيون. قصد فيلم ديدن ندارم. ميخواهم پيامك بنويسم. سي ثانيه ي گذشته را فكر كرده ام. يكي دو ماه بعد از خداحافظيمان ابراز دلتنگي كرده بود، چندي بعد هم پيامك تبريك نوروز. مغزم از مدار خارج شده، حوصله ي بررسي بيشتر ندارم.

"سلام، ويدا هستم. امروز چند بار يادتون افتادم. گفتم حالتون رو بپرسم."
بيست دقيقه اي گذشته و جواب نرسيده. بايد بخوابم. گوشي را ساكت ميكنم.

*****

ساعت هشت نشده، ترافيك صبحگاهي و كلي فرصت براي گندزدن به زندگي. پيامكي كه نيمه شب قبل نوشته را جواب ميدهم. مستقيم سوال ميكند كه ازدواج كرده ام يا نه. تا چهار، پنج پيامك ديگر ادامه پيدا ميكند.
*****
روز زن بود. حدود ده شب، پيامك تبريك مينويسد. ذوق ميكنم "مرسي ي ي ي". زنگ ميزند. صدايش را از ياد برده بودم، جور خاصي به نظرم ميرسد. انگار نه انگار كه ساعتها پاي مونولوگهايش نشسته ام. پيشنهاد ملاقات ميدهد. "وقت كشي احمقانه ي لبريز از التماس و انتظار" نميكنم. فقط مكث كوتاه و يكي دوكلمه زيرلب. باخونسردي جواب ميدهم "تو كي ميتوني؟"... پنجشنبه ي دو هفته بعد را پيشنهاد ميكنم. موافق است،‌ "باشه هماهنگ ميكنيم"

*****
زودتر تعطيل ميكنم كه به آرايشگاه برسم. "انستيتو باربي"،‌ برخلاف انتظارم خانم مسني در را باز ميكند. "كارتون چيه؟"
"فقط ابرو. پر نشده ولي فردا جاي مهمي دعوت هستم. ميخوام مدل بگيره. مرسي"

از خستگي ناي حرف زدن ندارم،‌ جاي خوبي براي خواب پيدا كرده ام. اما خانم چشم سبز نميگذارد "ازدواج كه كرده اي؟"

"نه"

" وا،‌ چرا؟ مورد خوب كه پيدا شد قبول كن..." اعتراف ميكنم بلكه سمينارش ختم به خير شود "پارسال يه مورد جدي بود كه نشد. فردا قراره دوباره صحبت كنيم. البته هفت هشت سال از من بزرگتر بود". خنده ام ميگيرد و بر اهميت موضوع ابروها تاكيد ميشود.

"بزرگتر كه حتما بايد باشه ..." درس سه واحدي در باب مزاياي اختلاف سني زوجين،‌ تمكن مالي پسر،‌ مهريه پايين و الخ.

با كمانهايي به پهناي نخ از انستيتو خارج ميشوم. به نظرم بد نيامده چون ابروي باريك چشمها را بهتر نشان ميدهد. به خانه كه ميرسم آِينه تا به تايي تاجهاي ابرو را لو ميدهد،‌ نديده بودم.

*****
پنجشنبه است. ساعت دوازده نشده كه از مقابل چشمان متعجب مدير ميگذرم. لباس امروز عصر را مدتها پيش مشخص كرده ام،‌ شايد همان صبح ارديبهشتي كه اين مانتو-دامن را خريدم. هوس پياده روي كرده ام با خامه شكلاتي. به خانه هم ميرسم اما خبري نميشود _هميشه قرارهايش از شب قبل هماهنگ ميشده_ به روي خودم نميآورم.
*****
شانزده روز از پنجشنبه ي كذايي گذشته. تا شب وقت دارم كه تصميم بگيرم. تبريك لعنتي روز مرد،‌ گفتن يا فراموشي. از اين سخت تر نميشود. عقربه ها خيلي زود از نه ميگذرند،‌ به زمان پيك ارتباط نزديك ميشويم. يك ساعت و نيم ديگر كه مقاومت كنم از سرم مي افتد و به خير ميگذرد. تا حالا كه خوب توانسته ام. دوش هم كه بگيرم، بعد از نيم ساعت مراسم لوسيون و كرم، خواب امان نميدهد.
از حمام بيرون ميزنم. روي كاناپه ي قرمز پرت ميشوم. كولر روشن است. اهميتي نميدهم. "سلام،‌ روزت مبارك"
پيامك جواب خيلي سريع ميرسد. انگار كه پيش نويس كرده باشد
"سلام ويدا جان. مرسي عزيزم. خوبي؟"
...

"مرسي مهربونم... دلم برات تنگ شده"

...

"كي ببينمت؟ البته اگه موافق باشي" ...

"از شبي كه حرف زديم كلي روز تعطيل داشتيما. نه؟!"

"آره منم به فكر بودم اما جور نشد متاسفانه"

"بذارم خودت معلوم كني سنگين ترم!!"

"خواهش ميكنم..."

"باشه. هر روزي كه تونستي زنگ بزن هماهنگ كنيم"

شب بعد سرماي بدي خورده ام، بعد از سي و چند روز دوباره صدايش را ميشنوم. غريبگي يك ماه پيش به نظرم نميرسد. از پنجشنبه ي آينده چيزهايي ميگويد.

*****
تولدم بود. از هم اتاقي هاي ترم يك هم تبريك داشته ام. اما از او نه. گوشواره ي بلندي را كه پشت ويترين تماشا كرده بوديم تصور ميكنم. با نگين هاي بنفش روشن. خودش نشانم داد. چه ذوقي ميكرد از ديدن جواهرات. از تماشاي سرش كه روي سرويسها و انگشترها خم شده كيف دنيا را ميكردم. نه گوشواره خيلي گران است. بعد از هفت ماه،‌ ريسك بزرگي است. ممكن است پسش بزنم و بگويم كه يك ملاقات ساده است و معني خاصي ندارد. اما عطر خوبي نصيبم ميشود. توي چشمت نگاه كند و هديه را از داشبورد دربياورد كجا و پيامكهاي تكراري تحويلت بدهد كجا.

*****
چهارشنبه است و يك ماه از خريدن كفشهاي نسكافه ايم نميگذرد. اما پاشنه دارند، دوست دارم كوتاهتر از او باشم. به علاوه دامن با كفش تخت قشنگ تر است. اين يكي عسلي است و نوارهايي دارد كه پشت مچ بسته ميشوند. قصد خريد كه نداشتم ولي يك شال عنابي و دو رنگ لاك هم پياده ميشوم.
مرور ميكنم. سه هفته تاخير را كه با يك روز نميشود جبران كرد. اما بهتر از هيچ است. بهتر از هميشه در دسترس بودن است. پس فردا كه جمعه است. هم براي ديدنش فرصت دارم،‌ هم يك روز منتظرش گذاشته ام. پيش نويس پيامك را هم حاضر كرده ام. اسمش به علاوه ي جان به علاوه ي برنامه ي فردايم. خونسرد و عادي. به زمان پيك كه نزديك ميشويم پيامك ميرسد، برنامه ي فردا را ميپرسد. لحن غير قابل پيش بيني اش هست كه عين پارچ آب يخ روي سرت ول ميشود و پيش نويس را از يادت ميبرد. بي درنگ مينويسم "داريم ميريم سر خاك"

"خدا رحمت كنه. خيلي خوب ديگه مزاحمت نميشم"

...

"امروز سرم خيلي شلوغ بود. خسته شدم. فعلا خدانگهدار."

ميكشانمش پاي تلفن. از كار و ادامه تحصيل و مهاجرت حرف ميزنيم. سعي ميكنم حرف جمعه را به ميان بكشم.

"تو فردا چكاره اي؟"

"هيچي خونه ام"

"گفته بودي خواهرت ميان"

"گفتم يا پنجشنبه ميان يا جمعه. جمعه ميان."

يادم هست، سه شب پيش گفته بود كه اگر پنجشنبه خواهرش نيايد با من قرار ميگذارد. خواهري كه دو بچه ي هم سن و سال من دارد و هفته اي حداقل يك بار خانه ي پدري را زيارت ميكند. از جمعه ديگر چيزي نميگويم. حتما فردا شب تماس خواهد گرفت و جمعه ي روياي ام را خواهد آورد. يك ساعتي ميگذرد و زمان خداحافظي را مثل هميشه او تشخيص ميدهد. دختر حرف گوش كني هستم.

*****

پنجشنبه است. دوازده ساعت گذشته را در تخت خواب گرامر آيلتس خوانده ام و در فواصل دو ساعته لباسهاي استثنايي ام را پوشيده و درآورده ام. به زمان پيك نزديك ميشويم. دلم غنج ميرود.
ساعت از ده و بيست كه ميگذرد برنامه ي فردا برايم قطعي شده. جمعه به شب نرسيده انگليسي را بهتر از فارسي صحبت خواهم كرد.
بارها مينويسم و پاك ميكنم يا ميگذارم در Draft بماند. ساعت يازده ابراز وجود ميكنم "سلام من رسيدم خونه!"
"سلام، خوبي؟ به سلامتي"...
"هيچي، دلم يه كم سبك شد. _حس از قبرستان به خانه رسيده اي را القا ميكنم_ تو چكار كردي؟"
...
خودم را لوس ميكنم، البته كه پارچ را ول ميدهد.
"شب خوش"
يك ساعتي را مينويسم و پاك ميكنم. آرام ميشوم، دوباره ميخوانم و خوشحالم كه نفرستادمشان. دست آخر يك جمله ي خونسرد و عادي را بدون فكر و بررسي Send‌ ميكنم "راستي فردا بعد از ظهر آزادي ديگه؟"
دوازده دقيقه ي بعد را مينويسم و پاك ميكنم. تا براي جواب هم زمان داشته باشد. خوشبين هستم،‌ حتما به خواب رفته. تير خلاص را رها ميكنم "... الان هم كه خوابي. پس تا يه وقت ديگه، خداحافظ"

*****
از فكر اينكه شارژ گوشي تمام و خاموش شده باشد بيدار ميشوم. ساعت پنج هست. گوشي را در شارژ ميگذارم. تا ساعت ده و نيم چند بار براي اطمينان بيدار ميشوم. شارژ دارد، صدايش هم به اندازه كافي بلند هست. چند ساعت آينده را ميخوابم، ميخورم و دور خودم ميچرخم . به آيلتس فكر نميكنم.