پيامكها براي چه كسي به صدا درمي آيند؟

خودم را روي كاناپه قرمز پرت ميكنم، رو به روي تلويزيون. قصد فيلم ديدن ندارم. ميخواهم پيامك بنويسم. سي ثانيه ي گذشته را فكر كرده ام. يكي دو ماه بعد از خداحافظيمان ابراز دلتنگي كرده بود، چندي بعد هم پيامك تبريك نوروز. مغزم از مدار خارج شده، حوصله ي بررسي بيشتر ندارم.
"سلام، ويدا هستم. امروز چند بار يادتون افتادم. گفتم حالتون رو بپرسم."
بيست دقيقه اي گذشته و جواب نرسيده. بايد بخوابم. گوشي را ساكت ميكنم.
*****
"فقط ابرو. پر نشده ولي فردا جاي مهمي دعوت هستم. ميخوام مدل بگيره. مرسي"
از خستگي ناي حرف زدن ندارم، جاي خوبي براي خواب پيدا كرده ام. اما خانم چشم سبز نميگذارد "ازدواج كه كرده اي؟"
"نه"
" وا، چرا؟ مورد خوب كه پيدا شد قبول كن..." اعتراف ميكنم بلكه سمينارش ختم به خير شود "پارسال يه مورد جدي بود كه نشد. فردا قراره دوباره صحبت كنيم. البته هفت هشت سال از من بزرگتر بود". خنده ام ميگيرد و بر اهميت موضوع ابروها تاكيد ميشود.
"بزرگتر كه حتما بايد باشه ..." درس سه واحدي در باب مزاياي اختلاف سني زوجين، تمكن مالي پسر، مهريه پايين و الخ.
با كمانهايي به پهناي نخ از انستيتو خارج ميشوم. به نظرم بد نيامده چون ابروي باريك چشمها را بهتر نشان ميدهد. به خانه كه ميرسم آِينه تا به تايي تاجهاي ابرو را لو ميدهد، نديده بودم.
از حمام بيرون ميزنم. روي كاناپه ي قرمز پرت ميشوم. كولر روشن است. اهميتي نميدهم. "سلام، روزت مبارك"
پيامك جواب خيلي سريع ميرسد. انگار كه پيش نويس كرده باشد "سلام ويدا جان. مرسي عزيزم. خوبي؟"
...
"مرسي مهربونم... دلم برات تنگ شده"
...
"كي ببينمت؟ البته اگه موافق باشي" ...
"از شبي كه حرف زديم كلي روز تعطيل داشتيما. نه؟!"
"آره منم به فكر بودم اما جور نشد متاسفانه"
"بذارم خودت معلوم كني سنگين ترم!!"
"خواهش ميكنم..."
"باشه. هر روزي كه تونستي زنگ بزن هماهنگ كنيم"
شب بعد سرماي بدي خورده ام، بعد از سي و چند روز دوباره صدايش را ميشنوم. غريبگي يك ماه پيش به نظرم نميرسد. از پنجشنبه ي آينده چيزهايي ميگويد.
مرور ميكنم. سه هفته تاخير را كه با يك روز نميشود جبران كرد. اما بهتر از هيچ است. بهتر از هميشه در دسترس بودن است. پس فردا كه جمعه است. هم براي ديدنش فرصت دارم، هم يك روز منتظرش گذاشته ام. پيش نويس پيامك را هم حاضر كرده ام. اسمش به علاوه ي جان به علاوه ي برنامه ي فردايم. خونسرد و عادي. به زمان پيك كه نزديك ميشويم پيامك ميرسد، برنامه ي فردا را ميپرسد. لحن غير قابل پيش بيني اش هست كه عين پارچ آب يخ روي سرت ول ميشود و پيش نويس را از يادت ميبرد. بي درنگ مينويسم "داريم ميريم سر خاك"
"خدا رحمت كنه. خيلي خوب ديگه مزاحمت نميشم"
...
"امروز سرم خيلي شلوغ بود. خسته شدم. فعلا خدانگهدار."
ميكشانمش پاي تلفن. از كار و ادامه تحصيل و مهاجرت حرف ميزنيم. سعي ميكنم حرف جمعه را به ميان بكشم.
"تو فردا چكاره اي؟"
"هيچي خونه ام"
"گفته بودي خواهرت ميان"
"گفتم يا پنجشنبه ميان يا جمعه. جمعه ميان."
يادم هست، سه شب پيش گفته بود كه اگر پنجشنبه خواهرش نيايد با من قرار ميگذارد. خواهري كه دو بچه ي هم سن و سال من دارد و هفته اي حداقل يك بار خانه ي پدري را زيارت ميكند. از جمعه ديگر چيزي نميگويم. حتما فردا شب تماس خواهد گرفت و جمعه ي روياي ام را خواهد آورد. يك ساعتي ميگذرد و زمان خداحافظي را مثل هميشه او تشخيص ميدهد. دختر حرف گوش كني هستم.
*****
پنجشنبه است. دوازده ساعت گذشته را در تخت خواب گرامر آيلتس خوانده ام و در فواصل دو ساعته لباسهاي استثنايي ام را پوشيده و درآورده ام. به زمان پيك نزديك ميشويم. دلم غنج ميرود.
ساعت از ده و بيست كه ميگذرد برنامه ي فردا برايم قطعي شده. جمعه به شب نرسيده انگليسي را بهتر از فارسي صحبت خواهم كرد.
بارها مينويسم و پاك ميكنم يا ميگذارم در Draft بماند. ساعت يازده ابراز وجود ميكنم "سلام من رسيدم خونه!"
"سلام، خوبي؟ به سلامتي"...
"هيچي، دلم يه كم سبك شد. _حس از قبرستان به خانه رسيده اي را القا ميكنم_ تو چكار كردي؟"
...
خودم را لوس ميكنم، البته كه پارچ را ول ميدهد.
"شب خوش"
يك ساعتي را مينويسم و پاك ميكنم. آرام ميشوم، دوباره ميخوانم و خوشحالم كه نفرستادمشان. دست آخر يك جمله ي خونسرد و عادي را بدون فكر و بررسي Send ميكنم "راستي فردا بعد از ظهر آزادي ديگه؟"
دوازده دقيقه ي بعد را مينويسم و پاك ميكنم. تا براي جواب هم زمان داشته باشد. خوشبين هستم، حتما به خواب رفته. تير خلاص را رها ميكنم "... الان هم كه خوابي. پس تا يه وقت ديگه، خداحافظ"