توضیحش راحت نبود. اینکه هم میخواستم، هم نمیخواستم. دلم میخواست امروز برای مجلس ختم پدر دکتر، به جای خدیجه سر چهارراه ولیعصر، با الف در خونه خودمون قرار بذارم. ولی دلم نمیخواست خودم بگم که دلم نمیخواد با خدیجه برم. دلم میخواست خودش بفهمه. البته لازم نبود چشمش X-Ray باشه یا چهار پنجم عمرشو صرف زن کرده باشه که بدونه یه پکیده از تنهایی مثل من که تا الانش به احدی رو ننداخته، بعد اینم نمیتونه بندازه. میخواد و نمیتونه. میفهمی؟ میخواد!

*******

توضیحش راحت بود. توی جلسه افتتاحیه پروژه ارزیابی فلان خراب شده ی بهمان، عین دو تا جوونور اصلاح نژاد شده نشسته بودیم. از این سورمه ایهای ادکلن زده ی غلط انداز شنگول که خدا رو بنده نیستن. همه ی سیزده چهارده تا ریشوی خسته ی آنتی جذابیت بی حوصله که دهن هاشون هنوز بوی خواب میداد یه طرف. من و مدیرم اون طرف. ولی اساسا غلطی نمیتونستیم بکنیم. چون اساسا به حقوق مالکیت معتقدیم. یعنی من معتقدم. و مدیرم هم باشه یا نباشه فرقی نمیکنه. خنده ام که میگرفت برمیگشتم صندلی خالی کناری رو نگاه میکردم. چون به حق مالکیت معتقد بودم. و دلم نمیخواست هشتاد سال دیگه که موفق به احراز مالکیت یه جونوری شدم، بره تو جلسه افتتاحیه پروژه ارزیابی فلان خراب شده بهمان بشینه و با زیردستش ریز ریز بخنده.  یعنی هر جوری فکر میکردم راه نداشت ها.