لايف استايل

  

با سميرا هم اتاق بودم، دو ترم. بعد از آن هم رفيق. دلم با او صاف صاف نبوده، اما دنبال نيمه ي پر ليوانم. زندگي آموخته ام كرده كه از صد به شصت بسنده كنم تا هنوز رفيق داشته باشم. اگر ساكن يكي از شهرهاي كوچك گيلان نبود، حتما گاهي همديگر را ميديدم.

عصر تلفن اتاقم زنگ ميزند _شماره نشان نميدهد_ از فكر اينكه بيتا باشد سيم را ميكشم (هوس پهن شدن كرده، حال اتاق تكاني ندارم). اس ام اس ميرسد كه خانه نيستي ...

سميرا نميگذارد احوالپرسي طولاني و آبكي شود. يكراست، اصل مطلب.

ادامه نوشته

به آهستگي


مسخره و بيشتر از آن دردناك هست، بارزترين ويژگيم كه در خانه درگيرش هستم.
مطابق هرشب مشغول التماس به مادر براي همكاري _آوردن مسواك خمير و آب زده_ بودم. بيشتر از معمول طول كشيد. نيم ساعت انتظار. سرانجام با ابزار آماده وارد اتاق شدند... پايان فاز اول. سراغ در مسواك را گرفتم -اغلب گمش ميكند- تا در جايش قرار دهم و يك ربعي را كه دكتر براي تاثير خميرهاي ضد حساسيت مقرر كرده به تمرينات كلاسم بگذرانم. روي كابينت، پيشخوان آشپزخانه... مشغول بودم كه چشمم به مسواك توي دستم افتاد و رنگ قرمزش. مسواك خودم بنفش هست. حساسيت را بي خيال شدم و به دستشويي دويدم.

ربطي به چيزي ندارد، ذاتي هست اصلا اين تر و فرزي و نفرتي كه من از فرو رفتن در يك اتاق هشت متري دارم.

بيست و يك