از من به سر دويدن
تير خلاص را من نزدم. ياد.علي زد، يعـقـوب*. مردك نه گذاشت و نه برداشت. رك و پوست كنده درآمد كه مهندس به خاطر خط باسـ.ن فريبا بود كه گرفتش. خير سرم گفتم به سليقه ي خودت هديه بخرم. كار فرهنگي بكنم. كف دستم را بو نكرده بودم كه بيشعورتر و بيسوادتر از اينهايي. وگرنه يك تكه حلبي شصت هفتاد تومني به جايي برنميخورد. از اين بي آبرويي كه بهتر بود. سه سال آزگار چپ رفتي راست آمدي حلقه ي ادبي به رخ من عقب افتاده كشيدي. تف به اين زندگي. تف به اون طبع لطيف نداشتت.واقعا فكر كردي باورم شد كه تصادفي بوده؟ چراغ مسنجرت خاموش بود، ولي به دقيقه نكشيده جوابت ميرسيد. شب و روز زاغ سياه من را چوب ميزدي. گفتم از خانواده كه بگويم بي خيال ميشود. پدر و مادر بيسواد و خواهرهاي وبالم. نخير. بحران معنويت هست و صداقت شما ارزشمند. گفتم قصد ماندن ندارم، كارهاي اقامت را هم كرده ام. نگفتي من اينجا بي انگيزه ام؟ از يكنواختيش بيزارم؟ لعنت به من. لعنت به تو بي جنبه كه جدي گرفتي.
خدايا! فكر كرده مريلين مونرو است. اصلا من هيز، من هوس باز. چي داشته اي كه هوايي شده باشم؟ آرايش نميكنم كه زيبايي طبيعي از بين نرود. اين كوفت و زهرمارها را ميخوانم كه نقاط ضعف رابطه را پيدا كنيم. عمق و درونم را كه ببيني تسليم محضت ميشوم. گول همان درون گنديده ات را خوردم كه به اينجا رسيد. صدسال از مردنت گذشته بود و نفهميدم. پَرتي ات را گذاشتم پاي نجابت. پول ميز حساب كردنت را. دست دادن محكم تر از كشتي گيرهايت. هديه هاي كسالت آور كه يك خطشان يادم نماند. چه اهميتي داشت اصلا؟ با كسي بوده يا نبوده؟ مسئله اين بود؟ مسئله خريت من بود كه تمامي نداشت. مسئله خريت من بود كه تمامي نداشت.
* خالق آداب بي قراري