جواب بده كُچيز

انگشت اشاره را روي جوشهاي ريز حوالي چانه ميلغزاند: تو واقعا چه فكري كرده اي؟
- با مني؟
- آيدا و هليا دنبالت نيامده اند، صداي جيغ و دعوايشان هم به كل بريده. ليلا و آرزو يك هفته است گم و گور شده اند. حتي از آنوشا و راحله هم خبري نيست.
- چه ميگويي؟ اينها كه هستند؟
- اوه. تو اين سياهي لشگرها را نميشناسي. محله ي بچگيم كه هيچ جوري نميشد دوستش داشت. اصلا فكر كن دو روزي هست كه امير و مهسا با پدرت رفته اند اروميه. مادر پاي اجاق قيمه و تو توي اتاق هستي... ببين من دارم ميفتم پايين. يك ذره جمع بشوي بد نيست.
- بيا. يك سانت ديگر هم جا ندارم.
- كجا بودم؟
- قيمه بادمجان. من توي اتاق.
- خب چه كار ميكردي؟
- منتظر غذا بودم.
- تنهايي را ميگويم.
- گفتي دو روز هست كه همه رفته اند؟
- همه نه. مادرت هست.
- ميگنديدم. مرده بودم. روزي كه من و مهسا دعوا نميكرديم به شب نميرسيد.
انگشت اشاره را توي هوا تكان ميداد: نه نه. ساده نباش. جيني، چيتي، تابي خرسه، رابيت، ميموني كه نردبان داشت... هوم... مايكل، كُچيز و سه چهار تاي ديگر را رديف ميكردي روي زمين. يك دست لباس درست و حسابي هم ميپوشيدي و ميكروفون سياه. اصل كاري همان بود. ايده ي برنامه وقتي آمد كه ميكروفن را پيدا كردي. فقط دوشاخه اش را نميدانم كه چرا اينقدر كوچك بود. به چه نوع پريزي قرار بود بخورد. صحنه كه چيده شد ياد سوالها مي افتادي. يك ساعتي طول ميكشيد. نميدانم، شايد هم اول از همه سوالها را نوشته بودي. شماره دار و خوش خط.
- چه برنامه اي بود كه اينهمه مقدمات داشت؟
- مسابقه. حالا كدامشان برنده ميشد؟
- لابد همان كه خوشگلتر بود.
- نه. همان كه جوابهاي درست بيشتري داده بود.
- مطمئني خودش جواب داده بود؟!
- اگر ميتوانست كه قضيه فرق ميكرد. ولي تو به نوبت سوالها را ميپرسيدي. بعد از هر سوال شير يا خط ميكردي كه اين زبان بسته الان بايد جواب درست بدهد يا غلط. طبق قراري كه قبلا گذاشته اي، مثلا شير براي درست و خط براي غلط. بعد صداي تو از حلق طرف درميامد، امتياز ميگرفت يا عقب مي افتاد.
- هان؟
- اگر عمدا جواب غلط يا درست ميدادي، حقشان ضايع نميشد؟ اين طوري وضعيت جواب يك متغير تصادفي بود براي شبيه سازي پاسخگويي شركت كنندگان.
**********
پشت پيشخوان كه كسي نبود. از غرفه ي كناري سراغ گرفت: ببخشيد جناب، مسئول اطلاعات نيستن؟
- نه.
- نميان؟
- با اشاره ي چشم غرفه ي عطر و اسانس را نشان داد.
دخترك هدفون به گوش مجله ميخواند. نميتوانست اطلاعات زيادي داشته باشد.
سرش به اطراف ميچرخيد. كنجكاوتر و جدي تر از اين هم نميشد. دو نفر با پيرهن هاي يك شكل آبي آسماني طرفين در خروجي پيدا شدند.
- ببخشيد جناب، سرويس بهداشتي كجاست؟
حركات سر و دست به دو طبقه پايين تر ميرسيد. قيافه ي متشكري به خودش گرفت. تا پله برقي مسير L مانند دور و درازي بود و زنهاي مشتاق و مردهاي به ظاهر بي خيال و همه گروهي. ولي متاسفانه جمعيت آنقدر نبود كه دسته ها مخلوط بشوند و تنها آمدن يا عضويت گله ي پاتالهاي بستني به دست معلوم نشود. همراه اول را با ميميك "اوه بالاخره رسيدند" از لابلاي خرده ريزهاي كيفش
بيرون كشيد: سلام، حال شما... ممنون، تقريبا... خيلي وقت كه نه، ده دقيقه اي ميشود... نه، خواهش ميكنم...
چندوقتي يك بار يادش مي افتاد كه زيادي تند ميرود و استقبال اقوام از فرنگ برگشته نيست كه اينهمه هيجان خرج ميكند. آهسته ميكرد ولي دست چپش كيف دوشي را به همان سفتي چسبيده بود: نه... اصلا مهم نيست... نداشته باشند هم هنوز وقت داريم... تازه ساعت هفت است...
روبروي سرويس مردانه بود كه پله ها تمام شدند. با جديت يك سرمميز علامتها را ورانداز ميكرد، دامن نداشتند. قلمرو ديگران تشكيلات مفصلي بود كه وروديهاي جداگانه داشت. همين اطراف بايد باشد، شايد هم پانتوميم او ضعيف بوده و يك طبقه ديگر مانده: تنوع مدل كه زياد است... نميدانم... شايد...
علامتهاي دامن پوش خوشامد ميگفتند، رسيده بود. چند نفري پشت آينه ها مشغول بودند و دو سه اتاقك خالي در حال استراحت.
سطل تقريبا پر بود و كف ساعتها پيش شسته شده ولي تندي جوهرنمك توي هوا مانده بود. انگار يادش رفته باشد كه گوشي را توي كيف چپانده و آويزانش كرده: بگرديم حدود دويست سيصد هم پيدا ميشود... خواهر سمانه كه از همين جا خريده بود... ماكسي نباتي... چقدر هم خوش دوخت...