سفرنامه BRT

هميشه حس خاصي به مردها با موهاي رنگ شده داشتم. ترحمي كه چند قطره چندش تويش ريخته باشي. ولي وقتي راننده مان را ديدم كه با علاقه و حوصله و حركات دست آدرس را براي زن گيج و منگ توضيح ميدهد تازه احساسم شفاف شد، "اينها موجودات مهرباني هستند". صورتش را تقريبا نديدم. اما صدا و پوست همان نصف گونه كه پيدا بود نميتوانست متعلق به مردي با موهاي يكدست مشكي باشد. چشم بقال هم كه ترازوست و تعارف برنميدارد.
"خانم ببخشيد، ميشه پنجره رو باز كنيد؟" برگشتم. زن عينك گنده اي زده بود و رژ صورتي صدفي. صداي خش دارش را تا جاي ممكن لطيف كرده و به احترام آميخته بود. ناخودآگاه لبخند زدم "بازه" و كشيدمش. آقاي مو مشكي صدا كرد "خانم يه ذره آرومتر". دختر كنكوري كه معركه گرفته بود چرخيد. دوباره برگشت رو به دوستان، فكري كرد و بعد خنديد كه ضايع نشده باشد. گردنم فقط چند درجه منحرف شد ولي زن كنار دستم كاملا برگشت و به گمانم حتي خنديد. يادم افتاد يك ربع پيش كه تفاوت تاكسي هاي خطي و دربستي ترمينال را برايش توضيح ميدادم به طرز فجيعي حرفم را بريده بود. انگار نه انگار از دهان اژدهايي كه ميخواست هفت هزار تومن كرايه ازمان بگيرد و گرسنه و تشنه توي ماشين معطلمان كند تا يك مسافر ديگر هم بزند درش آورده ام. راننده هفت تومن را طي كرده و رفته بود پي نفر سوم كه در يك عمليات غير منتظره پريده بودم بيرون. ساك سرخابي رنگ مزين به تمثال خرس پوه زن را از صندوق عقب كف رفته و به سمت ايستگاه BRT متواري شده بودم. تازه مستقر ميشديم كه چشمم به سبيلهاي پر و پيمان زن افتاده بود. دفاع كرده بود كه برميدارد و دوباره درميآيد و تاكيد كرده بودم كه "با موچين نه، زيادن. بايد بند بندازي". توي همان حال و هوا بود كه توقع داشتم نطقم در باب نحوه ي استقبال دربستي ها از مسافران راه دور را تمام و كمال دنبال كند و نُت هم بردارد.
مادر كر و كثيفي با دو سه بچه چپيدند تو و زن كناريم را به زبان آوردند "زردنبو هاشو نگاه كن". واكنشي نداشتم. براق شد كه "واسه من قيافه نگير. اگه اونقدر تند نبودي، توافق ميكرديم يه ماشين درست و حسابي ميگرفتيم". چشمم به طرح ببري ساك روي پايم خشكيده بود كه ياد كلوچه هاي تويش افتادم. يكي برداشتم. خيل سواري هاي توي خيابان توجهم را جلب كرد و آمدم ترافيكشان را نشان زن بدهم كه راه افتادند. فكر كردم كاش گذاشته بودم روي صندلي تكي چند رديف عقب تر بنشيند كه ياد جيغ جيغ و به اسم صدا كردنش بين اين همه آدم افتادم و به تدبير خودم آفرين گفتم "همين جا راحت تر ميشه كنترلش كرد". كلي ماشين آمده و رفته بودند و ما هنوز سر جا چسبيده بوديم. هيچ چيز به اندازه معني اتوبوس سريع السير براي عبارت BRT نميتوانست لج در بياورد وقتي چهارده برابر ظرفيت مسير قطار ميشدند. موهاي چرب و رنگ و روي پريده ام را تصور ميكردم كه سنگيني گوشواره ها اميدم را زنده كرد . كافي بود سرم را كمي بيشتر بجنبانم تا برقي از آن لابلا توي چشم دختر ها بزند و حواسشان را از باقي قضايا پرت كند.
پياده شديم و خوان اصلي مانده بود، پله برقي. يك مسير را رو به بالا ميرفت و دومي را ميسريد پايين. زن پله هاي سربالايي را معمولا بي ترس و جيغ و داد مي آمد ولي سرپاييني ها را هرگز. مكث نكردم و قاطي جمعيت شدم. صدايي ازش نيامد. به پياده رو كه رسيدم سرم چرخيد و در كمال تعجب ديدم كه روي پله هاي بالاييست و لبخند هم ميزند، پيروزي و بيشتر حسن نيت. ايستادم. رسيد و يكي از دسته هاي ساك ويني پوه را گرفت "باشه. منو دور تهرون ميچرخوني. كسي كه پاش عمل لازمه كه اينهمه راه نميره". از اين كلكها زياد ميخوردم. كار هميشه اش بود. اعتمادم را جلب ميكرد كه براي غر و لندش شنونده داشته باشد. دسته ي ساك را از دستش كشيدم و تند كردم. عكسم توي شيشه ي رفلكس ساختمانها، پالتوي خز آجري با عينك بشقابي، يك ساك ببري و يك ساك خرسي.
****
كليد كِيس را فشار دادم و دراز كشيدم تا جان بكند و بالا بيايد. صداي زنگ پراندم. عكس زن توي آيفن بود. كليد نداشت. فكر كردم به 110 زنگ بزنم. نزدم.
* عكس از آثار Terry Summers برداشته شده است.