تبليغاتX
كـــلاس ر قـــ ص اکـــابـر

توضیحش راحت نبود. اینکه هم میخواستم، هم نمیخواستم. دلم میخواست امروز برای مجلس ختم پدر دکتر، به جای خدیجه سر چهارراه ولیعصر، با الف در خونه خودمون قرار بذارم. ولی دلم نمیخواست خودم بگم که دلم نمیخواد با خدیجه برم. دلم میخواست خودش بفهمه. البته لازم نبود چشمش X-Ray باشه یا چهار پنجم عمرشو صرف زن کرده باشه که بدونه یه پکیده از تنهایی مثل من که تا الانش به احدی رو ننداخته، بعد اینم نمیتونه بندازه. میخواد و نمیتونه. میفهمی؟ میخواد!

*******

توضیحش راحت بود. توی جلسه افتتاحیه پروژه ارزیابی فلان خراب شده ی بهمان، عین دو تا جوونور اصلاح نژاد شده نشسته بودیم. از این سورمه ایهای ادکلن زده ی غلط انداز شنگول که خدا رو بنده نیستن. همه ی سیزده چهارده تا ریشوی خسته ی آنتی جذابیت بی حوصله که دهن هاشون هنوز بوی خواب میداد یه طرف. من و مدیرم اون طرف. ولی اساسا غلطی نمیتونستیم بکنیم. چون اساسا به حقوق مالکیت معتقدیم. یعنی من معتقدم. و مدیرم هم باشه یا نباشه فرقی نمیکنه. خنده ام که میگرفت برمیگشتم صندلی خالی کناری رو نگاه میکردم. چون به حق مالکیت معتقد بودم. و دلم نمیخواست هشتاد سال دیگه که موفق به احراز مالکیت یه جونوری شدم، بره تو جلسه افتتاحیه پروژه ارزیابی فلان خراب شده بهمان بشینه و با زیردستش ریز ریز بخنده.  یعنی هر جوری فکر میکردم راه نداشت ها.

 

+ نوشته شده در  هفتم مهر 1390ساعت   توسط ويدا  | 

 

خانواده ي ريغوي من توي مبلمان نرم و گوشتي تان فرو رفته بودند. اگر ميدانستم كه جمع شما هم اينقدر تُنك و ساكت و مظلوم هستيد پدر بزرگ زهوار در رفته ام را از آسايشگاه خِركش نميكردم تا نقش يونوليت را بازي كند و احساس كني كه با خانواده ي معْظمي طرف شده اي. باز من علاوه بر مادر و پدر و پدربزرگ يك خواهر ترشيده هم داشتم كه به عنوان فضا پركن و مجلس گرم كن بدك نيست ولي دلم برايت كباب بود وقتي پدرت ابرويش را بالا انداخت و به تو اشاره كرد كه ما _خودش به تنهايي را ميگفت_ فقط همين يكي را داريم. از دقايق بعدش هم كه به جان عزيزت كلمه اي نشنيدم. اگر باور نميكني بگويم از كل هالوژنهاي سقف پذيرايي و اوپن آشپزخانه تان چندتاش سوخته است و پدرت از آبچكان ظرفشويي چند تا دستمال آويزان كرده؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفدهم اردیبهشت 1390ساعت   توسط ويدا  | 

      

مركز خريد خيابان كار و تجارت در دسته ي استراتژيكها قرار ميگيرد. نه به خاطر دو نَبش بودنش كه اجازه ميدهد از اصلي بروم و از فرعي دربيايم. نه به خاطر اينكه به هرجاي تهران كه بخواهم جابه جا بشوم از ايستگاه حوالي خودش است كه تاكسي ميگيرم. نه به خاطر پرت و پلاترين لباس هاي شب و روز كه تويش پيدا ميكنم و سرعت متواري ميشوم. و نه به خاطر متكدي نيم تنه اي كه برِ پياده رو منتهي به پاساژ نشسته و از خجالت او يك روز خودكشي خواهم كرد. بلكه به خاطر زني كه روپوش سفيد و مقنعه و ابروهاي تتو شده دارد و پشت پيشخوان سرويس بهداشتي اش نشسته است. و واقعي ترين سلام من در طول هفته فقط به او تقديم ميشود. با متلاشي ترين وضع ممكن هم كه به حوزه ي استحفاظي او وارد شوم نميتوانم نگاهش نكنم و ماهيچه هاي صورتم كش نيايند و صدايم ناگهان عوض نشود وقتي كلمه ي محبوبم را ميگويم. من كه هميشه از دخترهايي كه به محض نشستن توي تاكسي سلام غرّا تحويل ميدهند متعجبم و تا همين اواخر توي هر مغازه اي بي سلام وارد ميشدم و آنقدر جنس زيرو رو ميكردم تا صدايي از فروشنده خارج شود.

ايستگاه تاكسي دو راه جلوي پايم ميگذارد. چندصد متر پياده روي كنم تا با زن دلخواه و آينه هاي گرداگردش و گرانيتهايي كه همين يك ساعت پيش برق انداخته ديداري تازه شود. و يا روي صندلي پيكاني پهن شوم و از خيابان گردي زير ظل آفتاب و گرسنگي و علافي نجات پيدا كنم. و به ياد ندارم كه گزينه ي دوم را انتخاب كرده باشم.


+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین 1390ساعت   توسط ويدا  | 

   

پذيرنده ي كسي كه هيچ كس نپذيرد

رفيق كسي كه رفيقي ندارد

صُنعش در كمال دقت

در رحِم ها هر صورتي ميخواهد مي نگارد


* از جوشن كبير

** تابلوي Estatuas اثر Dapacu

+ نوشته شده در  بیست و چهارم اسفند 1389ساعت   توسط ويدا  | 

   
هميشه حس خاصي به مردها با موهاي رنگ شده داشتم. ترحمي كه چند قطره چندش تويش ريخته باشي. ولي وقتي راننده مان را ديدم كه با علاقه و حوصله و حركات دست آدرس را براي زن گيج و منگ توضيح ميدهد تازه احساسم شفاف شد، "اينها موجودات مهرباني هستند". صورتش را تقريبا نديدم. اما صدا و پوست همان نصف گونه كه پيدا بود نميتوانست متعلق به مردي با موهاي يكدست مشكي باشد. چشم بقال هم كه ترازوست و تعارف برنميدارد.

"خانم ببخشيد، ميشه پنجره رو باز كنيد؟" برگشتم. زن عينك گنده اي زده بود و رژ صورتي صدفي. صداي خش دارش را تا جاي ممكن لطيف كرده و به احترام آميخته بود. ناخودآگاه لبخند زدم "بازه" و كشيدمش. آقاي مو مشكي صدا كرد "خانم يه ذره آرومتر". دختر كنكوري كه معركه گرفته بود چرخيد. دوباره برگشت رو به دوستان، فكري كرد و بعد خنديد كه ضايع نشده باشد. گردنم فقط چند درجه منحرف شد ولي زن كنار دستم كاملا برگشت و به گمانم حتي خنديد. يادم افتاد يك ربع پيش كه تفاوت تاكسي هاي خطي و دربستي ترمينال را برايش توضيح ميدادم به طرز فجيعي حرفم را بريده بود. انگار نه انگار از دهان اژدهايي كه ميخواست هفت هزار تومن كرايه ازمان بگيرد و گرسنه و تشنه توي ماشين معطلمان كند تا يك مسافر ديگر هم بزند درش آورده ام. راننده هفت تومن را طي كرده و رفته بود پي نفر سوم كه در يك عمليات غير منتظره پريده بودم بيرون. ساك سرخابي رنگ مزين به تمثال خرس پوه زن را از صندوق عقب كف رفته و به سمت ايستگاه BRT متواري شده بودم. تازه مستقر ميشديم كه چشمم به سبيلهاي پر و پيمان زن افتاده بود. دفاع كرده بود كه برميدارد و دوباره درميآيد و تاكيد كرده بودم كه "با موچين نه، زيادن. بايد بند بندازي". توي همان حال و هوا بود كه توقع داشتم نطقم در باب نحوه ي استقبال دربستي ها از مسافران راه دور را تمام و كمال دنبال كند و نُت هم بردارد.

مادر كر و كثيفي با دو سه بچه چپيدند تو و زن كناريم را به زبان آوردند "زردنبو هاشو نگاه كن". واكنشي نداشتم. براق شد كه "واسه من قيافه نگير. اگه اونقدر تند نبودي، توافق ميكرديم يه ماشين درست و حسابي ميگرفتيم". چشمم به طرح ببري ساك روي پايم خشكيده بود كه ياد كلوچه هاي تويش افتادم. يكي برداشتم. خيل سواري هاي توي خيابان توجهم را جلب كرد و آمدم ترافيكشان را نشان زن بدهم كه راه افتادند. فكر كردم كاش گذاشته بودم روي صندلي تكي چند رديف عقب تر بنشيند كه ياد جيغ جيغ و به اسم صدا كردنش بين اين همه آدم افتادم و به تدبير خودم آفرين گفتم "همين جا راحت تر ميشه كنترلش كرد". كلي ماشين آمده و رفته بودند و ما هنوز سر جا چسبيده بوديم. هيچ چيز به اندازه معني اتوبوس سريع السير براي عبارت BRT‌ نميتوانست لج در بياورد وقتي چهارده برابر ظرفيت مسير قطار ميشدند. موهاي چرب و رنگ و روي پريده ام را تصور ميكردم كه سنگيني گوشواره ها اميدم را زنده كرد . كافي بود سرم را كمي بيشتر بجنبانم تا برقي از آن لابلا توي چشم دختر ها بزند و حواسشان را از باقي قضايا پرت كند.

پياده شديم و خوان اصلي مانده بود، پله برقي. يك مسير را رو به بالا ميرفت و دومي را ميسريد پايين. زن پله هاي سربالايي را معمولا بي ترس و جيغ و داد مي آمد ولي سرپاييني ها را هرگز. مكث نكردم و قاطي جمعيت شدم. صدايي ازش نيامد. به پياده رو كه رسيدم سرم چرخيد و در كمال تعجب ديدم كه روي پله هاي بالاييست و لبخند هم ميزند، پيروزي و بيشتر حسن نيت. ايستادم. رسيد و يكي از دسته هاي ساك ويني پوه را گرفت "باشه. منو دور تهرون ميچرخوني. كسي كه پاش عمل لازمه كه اينهمه راه نميره". از اين كلكها زياد ميخوردم. كار هميشه اش بود. اعتمادم را جلب ميكرد كه براي غر و لندش شنونده داشته باشد. دسته ي ساك را از دستش كشيدم و تند كردم. عكسم توي شيشه ي رفلكس ساختمانها، پالتوي خز آجري با عينك بشقابي، يك ساك ببري و يك ساك خرسي.

                                                           ****
كليد كِيس را فشار دادم و دراز كشيدم تا جان بكند و بالا بيايد. صداي زنگ پراندم. عكس زن توي آيفن بود. كليد نداشت. فكر كردم به 110 زنگ بزنم. نزدم.


* عكس از آثار Terry Summers برداشته شده است.

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1389ساعت   توسط ويدا  | 

تير خلاص را من نزدم. ياد.علي زد، يعـقـوب*. مردك نه گذاشت و نه برداشت. رك و پوست كنده درآمد كه مهندس به خاطر خط باسـ.ن فريبا بود كه گرفتش. خير سرم گفتم به سليقه ي خودت هديه بخرم. كار فرهنگي بكنم. كف دستم را بو نكرده بودم كه بيشعورتر و بيسوادتر از اينهايي. وگرنه يك تكه حلبي شصت هفتاد تومني به جايي برنميخورد. از اين بي آبرويي كه بهتر بود. سه سال آزگار چپ رفتي راست آمدي حلقه ي ادبي به رخ من عقب افتاده كشيدي. تف به اين زندگي. تف به اون طبع لطيف نداشتت.

واقعا فكر كردي باورم شد كه تصادفي بوده؟ چراغ مسنجرت خاموش بود، ولي به دقيقه نكشيده جوابت ميرسيد. شب و روز زاغ سياه من را چوب ميزدي. گفتم از خانواده كه بگويم بي خيال ميشود. پدر و مادر بيسواد و خواهرهاي وبالم. نخير. بحران معنويت هست و صداقت شما ارزشمند. گفتم قصد ماندن ندارم، كارهاي اقامت را هم كرده ام. نگفتي من اينجا بي انگيزه ام؟ از يكنواختيش بيزارم؟ لعنت به من. لعنت به تو بي جنبه كه جدي گرفتي.

خدايا! فكر كرده مريلين مونرو است. اصلا من هيز، من هوس باز. چي داشته اي كه هوايي شده باشم؟ آرايش نميكنم كه زيبايي طبيعي از بين نرود. اين كوفت و زهرمارها را ميخوانم كه نقاط ضعف رابطه را پيدا كنيم. عمق و درونم را كه ببيني تسليم محضت ميشوم. گول همان درون گنديده ات را خوردم كه به اينجا رسيد. صدسال از مردنت گذشته بود و نفهميدم. پَرتي ات را گذاشتم پاي نجابت. پول ميز حساب كردنت را. دست دادن محكم تر از كشتي گيرهايت. هديه هاي كسالت آور كه يك خطشان يادم نماند. چه اهميتي داشت اصلا؟ با كسي بوده يا نبوده؟ مسئله اين بود؟ مسئله خريت من بود كه تمامي نداشت. مسئله خريت من بود كه تمامي نداشت.

* خالق  آداب بي قراري

+ نوشته شده در  پانزدهم بهمن 1389ساعت   توسط ويدا  | 

يا همين حالا شفاف سازي ميكنم و كت و شلوار و كراوات خوش رنگت به عرق گير آستين كوتاه و زيرشلواري طوسي چرك مُرد تبديل ميشود يا قهرمان بي بديل و حسرت ناكي كه دو شب پيش توي گوشي تلفنم متولد شد را از پرستار تحويل ميگيرم و نبش گاندي روي همان سكو سر راهش ميگذارم تا وقت و بي وقت جلوي چشمم بيايد و زار بزنم و توي آينه دلم براي خودم بسوزد.

* فرضيه ي يك، تو خسيسي:
وجدان من براي چسباندن چنين انگ وحشتناكي به ادلّه و شواهد محكم نياز دارد. بارها خواسته تنفس اعلام و صدور حكم را به روز ديگري موكول كند كه دست بر قضا لب به سخن گشوده اي و تمام تلاشت را كرده اي كه ترديدها را برطرف كني:



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  نوزدهم آذر 1389ساعت   توسط ويدا  | 

            

الف خيلي سعي كرده بود كه مطلقه نشود ولي شد. بيست و چند سال پيش آقاي هـ پايش را توي يك كفش كرد كه اين زن را نميخواهم. و الف هرچه زار زد و تظلم كرد راه به جايي نبرد. بچه ي يك دانه را به دندان گرفت و خاله و دايي را واسطه كرد اما مرد نخواست كه نخواست. يكي دو سال بعدش به گريه و قر.آن پاره كردن گذشت و صدايش را هفت خانه آنطرف تر شنيدند تا كم كم غلاف كرد و سر جايش نشست. حالا نمازش نه آنكه به آخر وقت نكشد اما فوت نميشود. غير از ماه رمضان هم روزه دار پيدايش ميكنيد. چادري قرص و دائم نيست اما هِدبَند از يادش نميرود. سريالهاي تلويزيون را با تكرارشان ميبيند و ناخودآگاه و بلااستثناء طرف مردهاي داستان را ميگيرد و وقتهايي كه هيچ سريالي نباشد شبكه ي خبرش خاموش نميشود. چند وقتي يك بار هم به روابط عمومي شبكه زنگ ميزند و از مقنعه هاي كوتاه و حجاب ناقص مجريهاي زن شكايت ميكند.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارم آبان 1389ساعت   توسط ويدا  | 

   
انگشت اشاره را روي جوشهاي ريز حوالي چانه ميلغزاند: تو واقعا چه فكري كرده اي؟

- با مني؟

- آيدا و هليا دنبالت نيامده اند، صداي جيغ و دعوايشان هم به كل بريده. ليلا و آرزو يك هفته است گم و گور شده اند. حتي از آنوشا و راحله هم خبري نيست.

- چه ميگويي؟ اينها كه هستند؟

- اوه. تو اين سياهي لشگرها را نميشناسي. محله ي بچگيم كه هيچ جوري نميشد دوستش داشت. اصلا فكر كن دو روزي هست كه امير و مهسا با پدرت رفته اند اروميه. مادر پاي اجاق قيمه و تو توي اتاق هستي... ببين من دارم ميفتم پايين. يك ذره جمع بشوي بد نيست.

- بيا. يك سانت ديگر هم جا ندارم.

- كجا بودم؟

- قيمه بادمجان. من توي اتاق.

- خب چه كار ميكردي؟

- منتظر غذا بودم.

- تنهايي را ميگويم.

- گفتي دو روز هست كه همه رفته اند؟

- همه نه. مادرت هست.

- ميگنديدم. مرده بودم. روزي كه من و مهسا دعوا نميكرديم به شب نميرسيد.

انگشت اشاره را توي هوا تكان ميداد: نه نه. ساده نباش. جيني، چيتي، تابي خرسه، رابيت، ميموني كه نردبان داشت... هوم... مايكل، كُچيز و سه چهار تاي ديگر را رديف ميكردي روي زمين. يك دست لباس درست و حسابي هم ميپوشيدي و ميكروفون سياه. اصل كاري همان بود. ايده ي برنامه وقتي آمد كه ميكروفن را پيدا كردي. فقط دوشاخه اش را نميدانم كه چرا اينقدر كوچك بود. به چه نوع پريزي قرار بود بخورد. صحنه كه چيده شد ياد سوالها مي افتادي. يك ساعتي طول ميكشيد. نميدانم، شايد هم اول از همه سوالها را نوشته بودي. شماره دار و خوش خط.

- چه برنامه اي بود كه اينهمه مقدمات داشت؟

- مسابقه. حالا كدامشان برنده ميشد؟

- لابد همان كه خوشگلتر بود.

- نه. همان كه جوابهاي درست بيشتري داده بود.

- مطمئني خودش جواب داده بود؟!

- اگر ميتوانست كه قضيه فرق ميكرد. ولي تو به نوبت سوالها را ميپرسيدي. بعد از هر سوال شير يا خط ميكردي كه اين زبان بسته الان بايد جواب درست بدهد يا غلط. طبق قراري كه قبلا گذاشته اي، مثلا شير براي درست و خط براي غلط. بعد صداي تو از حلق طرف درميامد، امتياز ميگرفت يا عقب مي افتاد.

- هان؟

- اگر عمدا جواب غلط يا درست ميدادي، حقشان ضايع نميشد؟ اين طوري وضعيت جواب يك متغير تصادفي بود براي شبيه سازي پاسخگويي شركت كنندگان.

                                                    **********

پشت پيشخوان كه كسي نبود. از غرفه ي كناري سراغ گرفت: ببخشيد جناب، مسئول اطلاعات نيستن؟

- نه.

- نميان؟

- با اشاره ي چشم غرفه ي عطر و اسانس را نشان داد.

دخترك هدفون به گوش مجله ميخواند. نميتوانست اطلاعات زيادي داشته باشد.

سرش به اطراف ميچرخيد. كنجكاوتر و جدي تر از اين هم نميشد. دو نفر با پيرهن هاي يك شكل آبي آسماني طرفين در خروجي پيدا شدند.

- ببخشيد جناب، سرويس بهداشتي كجاست؟

حركات سر و دست به دو طبقه پايين تر ميرسيد. قيافه ي متشكري به خودش گرفت. تا پله برقي مسير L مانند دور و درازي بود و زنهاي مشتاق و مردهاي به ظاهر بي خيال و همه گروهي. ولي متاسفانه جمعيت آنقدر نبود كه دسته ها مخلوط بشوند و تنها آمدن يا عضويت گله ي پاتالهاي بستني به دست معلوم نشود. همراه اول را با ميميك "اوه بالاخره رسيدند" از لابلاي خرده ريزهاي كيفش
بيرون كشيد: سلام، حال شما... ممنون، تقريبا... خيلي وقت كه نه، ده دقيقه اي ميشود... نه، خواهش ميكنم...

چندوقتي يك بار يادش مي افتاد كه زيادي تند ميرود و استقبال اقوام از فرنگ برگشته نيست كه اينهمه هيجان خرج ميكند. آهسته ميكرد ولي دست چپش كيف دوشي را به همان سفتي چسبيده بود: نه... اصلا مهم نيست... نداشته باشند هم هنوز وقت داريم... تازه ساعت هفت است...

روبروي سرويس مردانه بود كه پله ها تمام شدند. با جديت يك سرمميز علامتها را ورانداز ميكرد، دامن نداشتند. قلمرو ديگران تشكيلات مفصلي بود كه وروديهاي جداگانه داشت. همين اطراف بايد باشد، شايد هم پانتوميم او ضعيف بوده و يك طبقه ديگر مانده: تنوع مدل كه زياد است... نميدانم... شايد...

علامتهاي دامن پوش خوشامد ميگفتند، رسيده بود. چند نفري پشت آينه ها مشغول بودند و دو سه اتاقك خالي در حال استراحت.

سطل تقريبا پر بود و كف ساعتها پيش شسته شده ولي تندي جوهرنمك توي هوا مانده بود. انگار يادش رفته باشد كه گوشي را توي كيف چپانده و آويزانش كرده: بگرديم حدود دويست سيصد هم پيدا ميشود... خواهر سمانه كه از همين جا خريده بود... ماكسي نباتي... چقدر هم خوش دوخت...

+ نوشته شده در  سی ام مهر 1389ساعت   توسط ويدا  | 

                 
سالاد شيرازي درست ميكردي كه دستت بريد. "چاپ" كردن خيار روي تخته با فيگور سرآشپزهاي تلويزيون و شادي دل حميد و ليلا بيشتر از اينها مي ارزيد. خيز برداشتم "چي شد رضا؟"

پشتت را كردي "اه... هيچي بابا. هيچي."

در كابينتها را بهم ميزدم بلكه پيدا شود "بذار برات چسب بزنم."

"ول كن ويدا. خواهش ميكنم. خوااا هش."

توي هال را ديد زدم كه ببينم كسي ديده مان يا نه. ليلا بشقاب ميچيد ولي حميد دو دقيقه اي ميشد كه پلك نزده بود. بور شدم. موهايم را زدم پشت گوش و سيني پارچ و ليوان را برداشتم "خيلي دلمون براتون تنگ شده بود. خيلي."

حميد خودش را جمع و جور كرد "دل به دل راه داره زن داداش."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هجدهم شهریور 1389ساعت   توسط ويدا  |